سال نو مبارک.

سال نو پیش آ پیش مبارک.

درخت

درختی در جنگل انسانها

 پر از سکوت یک آسمان حرف...


---

تازه فهمیدم کجای گرفتار بودی.  سخت است سخت...

معلق

زمین و آسمان و زمان

 تسلیم و غربت و فرصت... 

جایی میان زمین و آسمان 

سبک

 بدون احساسی

 بالهایم گسترده چون شاهین بی تحرک  در هوایی که معلقم نموده است به زمین دور و آسمان مینگرم... 

کتابی در دست

دامنی بلند پالتویی بر روی آن کفشهایی کوچک قدی کوتاه موهایی طلایی - کلاسیک - مانند شخصیت یک فیلم قدیمی - کتابی در دست - کتابی مقدس!!

درکنارش قدی بلند آراسته با ناخنهای لاک زده - قرمز رنگ - کیفی بر دوش - لبخندی بر لب - مهربان -کتابی در دست - کتابی مقدس!!

نتوانستم نگویم نتوانستم - در برابر آن کودک خود را مسئول دیدم در برابر دستان کوچکش که لای کتاب خدا را جستجو میکرد ... نمیدانم نمیدانم در ذهن آن ناخنهای سرخ تاثیر گذاشت یا نه راستش مهم نیست... اما دوست دارم علامت سوالی در ذهن آن کودک شکل گرفته باشد هر چند کوچک اما طلایی به رنگ تاری از موهای زیبایش در درخشش آفتاب صبحگاهی...........

--

چقدر خدایان درون کتابها بوی آدم میدهند چقدر کوچکند!!!

مکثی دوباره


سالی بیشتر طول کشید تا دانستم که  او  در مه و دود آن روز تابستانی سوار قطار نشد. 


 به یاد داستان کهنه مادر بزرگ افتادم نتوانست نماز رستگاری را بخواند تا رستگار شود...

شاید نمیبایست بتواند؟!!


کشاکش

 بزرگترین کتابخانه عهد باستان...

شهر سوخت کتابخانه از دست رفت...


تا اینکه ... مردمش آزاد شدند


کسی به دست آدمها به تجاوز دریده شد در میدانی که تبلور آزادیشان بود اما آیینه عقیده شان شد

انسانهاشان شرمگین شدند آدمهاشان...


 کشاکش انسان و آدم از کتابخانه تا میدان؟!!



دختران

بشنوید:

برداشت از وبسایت:

http://www.shamlou.org/

دخترانِ دشت!

دخترانِ انتظار!
دخترانِ امیدِ تنگ
                  در دشتِ بی‌کران،
و آرزوهای بی‌کران
                    در خُلق‌های تنگ!

دخترانِ خیالِ آلاچیقِ نو
                           در آلاچیق‌هایی که صد سال! ــ

 

از زرهِ جامه‌تان اگر بشکوفید
بادِ دیوانه
یالِ بلندِ اسبِ تمنا را
آشفته کرد خواهد...

 

 

دخترانِ رودِ گِل‌آلود!
دخترانِ هزار ستونِ شعله به تاقِ بلندِ دود!
دخترانِ عشق‌های دور
                          روزِ سکوت و کار
                                             شب‌های خستگی!
دخترانِ روز
            بی‌خستگی دویدن،
                                  شب
                                      سرشکستگی! ــ

 

در باغِ راز و خلوتِ مردِ کدام عشق ــ
در رقصِ راهبانه‌ی شکرانه‌ی کدام
                                        آتش‌زدای کام
بازوانِ فواره‌ییِ‌تان را
                       خواهید برفراشت؟

 

 

افسوس!
موها، نگاه‌ها
              به‌عبث
عطرِ لغاتِ شاعر را تاریک می‌کنند.

 

دخترانِ رفت‌وآمد
                  در دشتِ مه‌زده!
دخترانِ شرم
               شبنم
                     افتادگی
                              رمه! ــ

 

از زخمِ قلبِ آبائی
در سینه‌ی کدامِ شما خون چکیده است؟
پستانِتان، کدامِ شما
گُل داده در بهارِ بلوغش؟
لب‌هایتان کدامِ شما
لب‌هایتان کدام
                ــ بگویید! ــ
در کامِ او شکفته، نهان، عطرِ بوسه‌یی؟

 

شب‌های تارِ نم‌نمِ باران ــ که نیست کار ــ
اکنون کدامیک ز شما
بیدار می‌مانید
در بسترِ خشونتِ نومیدی
در بسترِ فشرده‌ی دلتنگی
در بسترِ تفکرِ پُردردِ رازِتان
تا یادِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــ
                                           بدرخشاند
تا دیرگاه، شعله‌ی آتش را
در چشمِ بازِتان؟

 

 

بینِ شما کدام
                ــ بگویید! ــ
بینِ شما کدام
صیقل می‌دهید
                 سلاحِ آبائی را
برای
    روزِ
      انتقام؟

--- احمد شاملو


ادبیات

.

.

.

الف مثل آب 

ب مثل باران 

ت مثل توت

س مثل ستاره

ش مثل شب

ر مثل رود 

ک مثل کوه

.

.

.

غ مثل غرور

ج مثل جهل 

ح مثل حق

خ مثل خدعه 

چ مثل چکمه 

ف مثل فحش

م مثل من 

ط مثل طناب 

ز مثل زنجیز

.

.

.

الف مثل اشک

ب مثل بیم 

ت مثل ترس

س مثل سوگ

ش مثل شور

.

.

.

در ادبیات انسانی هر انسان  حرفی است  که واژه ای را تداعی میکند. 

Baruch Spinoza

If a triangle could speak, it would say, in like manner, that God is eminently triangular, while a circle would say that the divine nature is eminently circular. Thus each would ascribe to God  its own attributes, would assume itself to be like God, and look on everything else as ill-shape

.

Baruch Spinoz

کامش

تا هرگز شیرین شود.

نامرئی

... یکی میگوید من نامرئی بودم به راستی من اصلا نبودم باز خوب است بعضی نامرئی بوده اند. 

چه بگویم، چه فرصتهایی از کف رفت که رفت ... کاش حداقل تجربه به کارم بیاید اماخیر تا خود چرخ را اختراع نکنم سوار دوچرخه نمیشوم چه کنم با این درد خودکفایی.

دزدان

امان از بی هنرانی که بیدارند تا خواب بفروشند. دزدان قلم دزدان دفتر. امان از جادو شدگان سپید پوشان سیه پوشان. 


حالی و فالی


ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویشبیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشمآتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرودگل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخوبسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذردبگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرونآتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدامجمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش

اگر...

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!


پابلو نرودا
ترجمه : احمد شاملو

ماهی

کسانی را میشناسم با چوبهایی پوچ و پوسیده و طعمه هایی به رنگ خیال ماهی های درشتی میگیرند خوشمزه جانانه.
به پوچی ابزارشان ایمان دارم به طعم خوب ماهی ها یقین. 

کسانی را میشناسم با ملموس ترین ابزارها  به کناره  رود میروند اما ماهیهای کوچکی در کف دستانشان هست و  صادقانه میگویند ما ماهیی بزرگ تر از این نمیشناسیم و شکارش نکرده ایم. طعم ماهیشان خوب است و واقعی است. و صداقتشان تحسین بر انگیز.

کسانی را میشناسم که میگویند ما کنار رودخانه میرویم و این ماهیان  درشت و خوشمزه را صید میکنیم میچشم تهوع آور است بد مزه محکومم میکنند به نشناختن طعم ماهی های واقعی.

جایی دیدم کسی گفته درخت خوب را از میوه آن باید شناخت. درختی که خوب است میوه های خوب میدهد. 

با گروه اول به ماهی گیری میروم ابزار گروه دوم را میبرم ماهی های کوچکی میگیرم اما سخاوتمندانه در ضیافت ماهی های بزرگ شریکم میکنند. 

با گروه دوم زندگی میکنم و همیشه به صداقت و قابل درک بودنشان علاقمندم. 

و در آخر سعی میکنم از  سومی ها هر روز چند گام دور تر شوم چون  همواره دهانشان - وجودشان بوی تعفن ماهی هایی را میدهد که میگویند خوشمزه است. همان میوه های گندیده که بوی گندشان عالم را پر کرده است و میگویند بر های درختی یگانه است.

بهمن ماه

بهمن آمد  شگفتا که نام ماهی  زمستانی در روزگار ما نشانه سیگاری است و  ده روز فجری  مژده بر رفتن دیو و حضور طایران سدره1...

بسان عهد شاعران دیروز که صحبت جور است و سرما- گذر زمستان و رویش بهار.

"ذخیره ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار// که میرسند ز پی رهزنان بهمن ودی"  "دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید"3. ...

هیچ کجا انگار سخنی بر حرمت موهای سپید پیر فصل ها نیست.

 اما ماه بهمن را دوست دارم به یاد روزهای سردش برفش زمستانش "جورش و دیوش". بهمن! ماه زیبای زمستانی - آمدنت شادباش میگویم.

پ.ن:

1 فرشتگان // 2 حافظ // 3 مولانا


تعبیر

نگاه میکنی از تو دور است میدوی به سویش تا به او برسی وقتی به خود می آیی آنقدر دویده ای که او و هزاران او های دیگر را در پس جا گذاشته ای.

اما باید امیدوار بود به یاد نیمه گمشده باقی راه را فدا نکرد.

--

... دیدم اینبار آمد داخل شد من از او فرار نکردم آمدند همه بودند چادرهای سیاهشان اما لبخندهایی که رنگ روشنی داشت رهایی داشت. آمدند نشستند من هم بودم از او گفتم و دیگری گفتند ادب مزیت توست و من خندیدم شیشه ها را نشانشان دادم و او را حتی نگاه نمیکردم میدانستم چشمم در چشمانش بیفتد دیوانه خواهم شد دیوانه...

بدون آنکه نگاهش کنم با او صحبت میکردم کلامش به لهجه آغشته بود اما هنوز بود یک گل دیگر که سرک کشید آنروز و صدایم کرد من کر بودم کر مثل همیشه دور بودم 

چه رویای شیرینی بود میخواستم در همان لحظه غرق شوم و بمانم...

--

کشف!!!


-  طبیعت انگار بر اساس یک قانون کار میکند و آن بقا است. 

انسانها خوششان نیامد مایوسانه یا جسورانه دنبال چیزهای دیگر گشتند و میگردند.

چیزهای دیگر ساختند و میسازند.

و دیگر :

- پرتقال برای سرما خوردگی خوب نیست!! 

غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینمدواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم
به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفتچرا که مصلحت خود در آن نمی‌بینم
ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیرچرا که طالع وقت آن چنان نمی‌بینم
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دارکه در مشایخ شهر این نشان نمی‌بینم
بدین دو دیده حیران من هزار افسوسکه با دو آینه رویش عیان نمی‌بینم
قد تو تا بشد از جویبار دیده منبه جای سرو جز آب روان نمی‌بینم
در این خمار کسم جرعه‌ای نمی‌بخشدببین که اهل دلی در میان نمی‌بینم
نشان موی میانش که دل در او بستمز من مپرس که خود در میان نمی‌بینم
من و سفینه حافظ که جز در این دریابضاعت سخن درفشان نمی‌بینم

حافظ

امروز

امروز خیلی هم دیر نیامد فاصله اش از موجهای رادیویی تا تصویرهای زنده و نوای دلنوازش شاید 4 تا 5 سال بود.

یادش بخیر آنروزی که بر روی یک کاغذ نامه ای نوشتم تا از مرزها بگذرد و در دل بنشیند امروز جواب نامه را عینا دریافت کردم  3 سال بعد از دریافت پاسخ کاغذی آن.

امروز احساس کردم کنار انسانهایی هستم که مثل من هستند یا حداقل تصور کردم که من مثل آنها هستم. امروز روز خوبی بود با آنها خواندم با آنها گوش دادم و نقش خود را در داستان ساده ای که نقل شد یافتم... 

امروز از دروازه ای عبور کردم ... 

امروز روز خوبی بود یک روز با دو تصمیم یک برای آزادی یکی برای تعلق...

یک خاطره تا امروز

یادم می آید سال دوم راهنمایی بودم امتحان ثلث اول بود. امتحان ادبیات آقای یزدی (یادش بخیر) من از صبح قرار بود که بخوانم مطالعه کنم برای امتحان ادبیات دستور زبان فارسی. از آن روزهایی بود که حوصله درس خواندن نداشتم اما فردای امتحان نزدیک بود رفتم زیرزمین کنار گونی های برنج یک جای دنج نشستم شروع کردم به خواندن انگار قواعد زبان بیگانه ای بود در کله ام فرو نمیرفت که نمیرفت در عرض چند ساعت پیشرفتی نداشتم اما به هر ترتیب تمامش کردم مانده بود قسمت لغات جدید کتاب چند درسی که داده شده بود. وقتی رفتم سراغشان مغزم جواب کرد گفت که دیگر چیزی در آن فرو نمیرود. از زیرزمین بیرون آمدم ساعت حدود 5 غروب بود رفتم بالا در خانه مشغول تماشا شدم اصلا فراموش کردم سعی کردم خودم را بزنم به خریت و نفهمیدن کارتون دیدم و مشغول سریال شدم اما یک حس سرد و وحشت آور درونم بود ...

من یک شاگرد زرنگ بودم در کلاس و همه از من انتظار نمره خوب داشتند خودم را خوب نشان داده بودم نمیتوانستم تصور کنم که با نمره ای کم آن هم در ثلث اول آبرویم برود.
شب شد این من بودم و یک کتاب ادبیات و لغات جدید وقتی کتاب را باز کردم ساعت 11 یا 12 شب بود برق اتاق را روشن گذاشتم در پذیرایی مشغول به خواندن درس شدم کتاب غولی شده بود و من یک انسان کوچک یک آدم کوتوله که حتی به زانوهای آن غول هم نمیرسید حتی قسمت دستور که خوانده بودم در بعد از ظهر آن روز از یادم رفته بود کاملا سپید وضع کاملا خطرناک بود مشغول حفظ کردن لغات شدم دستانم میلرزید و بر لغات میلغزید . اصلا جواب نمیداد خسته بودم ذهنم چشمانم خسته بود روی زمین دراز کشیدم سردم شد رفتم پتو آوردم و مشغول خواندن شدم کم کم چشمانم گرم شد و چشمانم بسته شد من به خواب رفتم وقتی که بیدار شدم دندانهایم به هم میخورد با ترس به ساعت نگاه کردم ساعت 5 بود و هنوز صفحه ای که چند ساعت پیش روبرویم باز بود با لغت های جدید و غریب که نمیدانستم روبرویم بود. از ترس عرق سردی بر پیشانیم نشست با خود گفتم بدبخت شدم بدبخت به سرعت لغات را خواندم اما دیگر به هیچ وجه در مغزم فرو نمیرفت به فکر تقلب بودم اما من تا به آن روز این کار را انجام نداده بودم به هر حال به راه افتادم رفتم به مدرسه برگه امتحان که به دستم رسید از ترس دندانهایم به هم میخوردند جوابهای من ساده بود یک مشت چرند از قواعد تا لغت هیچکدام یادم نمی آمد یک افتضاح واقعی برای یک شاگرد خوب در کلاس دوم راهنمایی ثلث اول.

امتحان تمام شد به خیال خود گفتم تمام شد هر چه بود تمام شد اما یک صدا آقای یزدی گفت میخواهم از وقت باقی مانده استفاده کنم و چند ورقه را تصییح کنم صدا کرد خوب برای کسانی که خوب هستند نیما علا . ورقه او را تصییح کرد بعد آرش کاشی ورقه او نیز بعد گفت خوب نوبت کیست همه گفتند جواد تقیا و من لرزیدم بعد از نمره های خوب آن دو دوست و رقیب نوبت بر ملاشدن افتضاح من بود پاهایم قدرت نداشت تا کنار میز بروم میز معلم که در آنجا ایستادم با آرزوی اینکه دنیا بایستد یا من در زمین فرو بروم لحظه شومی بود ورقه را یافت از ظاهر معلوم بود که بی مایه است آقای یزدی با روان نویس قرمز که در دست داشت خط هایی انداخت هنوز تا نیمه تصییح نکرده بود که چهره اش در هم شد و خیره به من نگاه کرد من دیگر تاب نداشتم به چشمان پر نفوذش نگاه کنم آهی کشید اما مردانه ورقه من را در میان ورقه ها دسته کرد و گفت فردا امروز بس است فرصت کافی نیست و من خشک شده بودم از عرق تمام وجودم خیس بود شاید با تلنگری میمردم از خجالت بی حس شده بودم. 

این شاید یکی از سخت ترین لحظات در زندگی من بوده است امروز که نگاه میکنم آنقدرها لحظه فاجعه ناکی نبوده اما به راستی برای من در آن سن و زمان انتهای بدبختی و بی آبرویی بود و آن صبح وقتی که نگاه به چراغ روشن بالای سرم کردم و صدای تیز ساعت و عقربه های جسورش که ساعت 5 صبح را نشان میدادند سخت ترین لحظات بود یکی از سخت ترین لحظات از این جنس لحظه ای که باید بعد از یک خواب خرگوشی به مصاف واقعیت بروی و باید در برابر همه کرده هایت پاسخگو باشی و من در آن لحظه هیچ چیز نداشتم که به آن  استوار بایستم. لحظه ای بس سخت سخت سخت سخت بود برای من در سال دوم راهنمایی...


 چرا امروز به یاد این خاطره افتادم ؟چون در چنین لحظه ای نه به آن وسعت وحشتناک قرار دارم در میان ترس از رویارویی با چنین خاطره ای برای بار دیگر و میدانم که چقدر سخت بود چقدر سخت چقدر سخت....

نگاه

دستهایت را بالا میبری تا ستاره ای بچینی ناگهان یک شهاب سنگ گریزان از سویی نگاهت را از دستانت میرباید و در لامکانی به برقی مینشاند و مجذوب زمین چشمکی میزند به مردمانی تا آرزویی را ساز کنند.

و انگار امشب شهاب باران است نگاهم بر شهاب سنگی سوار - دستم از هر ستاره ای کوتاه  هزاران آرزو در راه.

صبح شد

صبح شد. آسمان روشن شد و من به سوی آسمان ابری نگاه میکنم به سوی آسمان ابری یک سال دیگر. 

صبح شد من بیدار شدم نور آمد حرفها از نوسان افتادند و رنگ ها پر رنگ شدند. صبح شد صبح. کمتر خبری از تصویرهاست که بر پرده ذهن در تاریکی مینشستند... 

صبح شد باید به راه افتاد انگار از واقعیت به انتزاع یا از خیال به حقیقت گام برمیدارم نمیدانم اما صبح شد آسمان ابری است من بیدارم ساعت حرکت میکند و تقویم روزها را به دقت میشمارد.

کشتن زمان

اینروزها دست هایم آلوده به گناه است و چه خونسرد و با لبخند دست به این جنایت هولناک میزنم اینروزها روزهای سختی است روزهای گناه آلود مانند یک مجرم به روز مجازات می اندیشم مجازات سختی که در راه است در چند قدمی...


- "من یک قاتلم جرمم کشتن زمان است من در محضر دادگاه اقرار میکنم..."

و قاضی با سکوت به چهره مصمم هیات منصفه نگاه میکند.


یکی از اعضای ثابت هیات منصفه با دیگری : "مثل همیشه هیچکس به دیدن این دادگاه تکراری نیامده است..."

کسی در گوش قاضی نجوا کرد: "صف طویلی از متهمان تشکیل شده است..."

اجسام

انگار نبودند هیچوقت در زندگیم نبودند یادم می آید خیلی زود چند تایی که در زندگیم نقش های ساده ای داشتند را از دست دادم یکی را شهر سیمان بلعید دو دیگر را در فاصله ها گم کردم و یک حس تلخ که همیشه در میان حیاطی بزرگ همراهم میشد...

انگار نبودند برای مدت ها حضور نداشتند مثل کسانی که به زبان من سخن نمیگویند غریبه غریبه

کسانی که حتی در آخرین لحظات بودنم در میان انسانها درکشان نکردم و سپس برای مدتی طولانی از کنارم عبور نکردند تا آنکه فراموش شدند

 فراموش فراموش 


مدیون یا مدعی

میگفت تو مدیون کسی هستی گفتم چرا؟ گفت از زندگی دست کشید که تو به اینجا برسی. گفتم کسی برای این فداکاری از من نپرسید اما...

 گفتم اینچنین که میگویی پس من مدعیم هم. 

من میتوانستم به جای بهتری برسم شاید اگر افراد بیشتری دست از زندگی میشستند.

 ناراحت شد.

 اما به راستی جوابی ساده تر از این نمیتوانستم به او بدهم. 

من هم ناراحت شدم.

چون باید مدیون به دنیا بیایم بی انتخاب نه مدعی.



سال نو

خیابانها و کوچه ها پوشیده از برف است. خانه ها در برف به تزئین نشسته اند که سال نو میلادی را آغاز کنند. درختهای کاچ شمعها و آذین ها در گوشه کنار قابل دیدن هستند. هوا سرد است ولی دیدن بابانوئل با لباس سرخ رنگ و ریش های سپیدش قانعت میکند که در فصلی به این سردی زیر پوشش برف و باد وقتی همه درختان در خواب سنگینند و پرنده ای در آسمان نیست سال نو آغاز خواهد شد.

عینک

انگار مشکل در چشمها بود چشم ها را بست دید خیلی هم دور نیستند. 

صدا کرد .  کسی جواب داد.

 پاسخ دلخواه نبود اما لااقل فهمید که به چشمها نباید اعتماد کند...

رمه

رمه ام گم شده است.

شب سنگین بیابان گویا ،

                                  رمه ام را دزدید.

رمه ام - آن همه شعری که برایت گفتم -

ناگهان گم شد و رفت

حرف مردم شد و رفت

چه کسی گفت : "خداوند شبان همه است ،

           و برادرها را تا ته دره سبز ، رهنمون خواهد بود"  ؟

من ، شبان رمهء خود بودم

و کسی آن بالا ،

خود ، شبان من معصوم نبود.

غفلت من ، رمه را از کف داد ،

غفلت او  ، شاید

                  هم از این دست ، مرا

                  هم از این دست ، تو را

                                                رمه را

                                                        همه را

                                           شهیار قنبری

با تشکر از وبلاگ

http://neda30.blogfa.com/


انسان ایستاده به خود

همیشه پیش خود فکر میکردم  اگر یک فرد نگوید من ایرانیم یا من به فلان مذهب معتقدم چه چیز دیگر میتواند بگوید. 

مانند یک آمریکایی که به آمریکایی بودن خود افتخار کند یا یک بودایی به بودایی بودن خود.

گاهی ما خودمان را در برابر اسمها فراموش میکنیم دیگر هیچ میشویم ذوب میشویم. آنقدر  دیندار میشویم که انگار دین همه هویت ماست و اگر ذره ای زیر سوال رود وجود ما به زیر سوال رفته است. آنقدر ملیگرا میشویم که  کوچکترین شک و توهین را در تاریخ ملیمان بر نمیتابیم. 

گاهی آنقدر انسان درونمان کودک و نابالغ است که اگر دست از دست بابای خیالیش جدا کند انگار هیچ کس نیست هیچ چیز نیست. 

مانند یک نهال که برای راست ایستادنش یک چوب کنارش نصب میکنند و به آن میبندندش. گاهی ما یادمان میرود که آن چوب فقط یک چوب است برای مدتی که ما رشد کنیم و قرار نیست که به اتکا به آن راست ایستادن را نیاموزیم و ساقه را استوار نسازیم.

گاهی مانند پیچک میشویم بر روی زمین میخزیم و به دنبال دیلم هایی از جنس های ایرانی اسلامی آلمانی آمریکایی و ... میگردیم و بر دور آنها کمی از سیاه خاک سر بالا میکنیم. 

تمام نامها و مرام ها و نگاهها در دنیا تنها برای آموختنند و هیچ یک نهایت آنچه انسان میتواند باشد را در خود ندارند.

خوشا آن زمان که یک انسان با نام خودش تعریف شود نه مذهبش نه ملیتش نه قبلیه و نژادش. 

انسانهایی که فقط یک نامند- اما این دین ها  و ایرانها هستند که نیازمند بهره جویی از آن نامند تا برای خود شخصیتی دست و پا کنند. 

حافظ میتواند مسلمان باشد یا نباشد این اسلام است ایران است که دوست دارد و مشتاق است که حافظ را به نام خود در آورد.

مصدق  یک بزرگزاده دوران قاجار بوده است. اما هیچگاه نیاز نیست که مصدق به نام پدرش شناخته شود او به نام خود و به کردار خود آبرو دارد. او نیاز ندارد که ایرانی باشد ایران نیاز دارد که بگوید مصدق ار این آب و خاک است. 

یک انسان میتواند از تباری بزرگ کشور خوب و سرشناس از نژادی وارسته و شاید دینی محبوب باشد اما تا زمانی که او تنها در این مقدار تعریف میشود او هنوز کودک است یک آدم کوچولو ست. انسان بزرگ انسانی که خود به نام خود تعریف میشود و تبار و کشور و نژاد و دینی که شاید او پیرو اوست میتوانند از او آبرو و حیثیت کسب کنند.

یک جمله ای شاملو گفت که تولد یک حادثه است و مرگ یک واقعیت هر تولدی لاجرم در یک مرگ به نقطه پایان میرسد. 

حادثه تولد من و تو و او در دستان خود نیست و تصادفی در خانواده ای مرامی مسلکی زبانی و کشوری چشم باز میکنیم اما آن نقطه ای که این حادثه به واقعیت بوسه میزند یعنی مرگ تا حدودی در دستان ماست.

 زیباست حرکت انسانهایی که به نقطه تصادف محدود نگردند و بر تصادفی بی تقصیر و بی تاثیر مغرور یا شرمگین ننشینند. 

زیباست حرکت انسانهایی که فاصله ای از نقطه تصادف تا رخداد واقعیت را با همت و اراده طی میکنند.

و اما یک کج فهمی

آدم بزرگ نیاز نیست مانند حافظ شعر جاودانه بگوید یا مانند مصدق نفت را ملی کند. 

آدم بزرگ میتواند یک کارگر ساده باشد که از نقطه آغازش تا روزی که چشم فرو میبندد رشدی شاید بیش از مصدق داشته است. 

نقطه شروع من و تو متفاوت است بزرگی انسانها را در طی مسافت از آغاز تا پایانشان باید اندازه گرفت در فاصله دیروز  و امروزشان در تفاضل رشد دیروز و امروزشان.