تعادل و ایده آل

زندگی 

ایستادن بر لبه تعادل های ظریف است 

نه

در ایده آل های بزرگ!

تکرار رزمگاه


امروز جسورانه تر:

رزمگاه دنیا رزمگاه روزگار. رزم هر روزه من با روزگار.

آری این نبرد دوست داشتنی است وقتی گزینه دیگری جز تسلیم و بوسه بر سیاه زمین در برابرت نیست.

فرصت این نیست که بخواهی در منطق این جنگ بنگری تو میانه یک نبردی روبرویت نیزه ای است تیز که به سرعت تو را خواهد درید مفهوم منطق در این جنگ و اندیشه به چرایی این جنگ و جدال تنها خود فراموشی است و فرصتی برای پیشروی خبیثانه زندگی. 

من این جنگ را بدون اندیشیدن به منطق آن دوست دارم جنگی مانند جنگ های باستانی. سینه دشمن را می دری بی آنکه خصومتی بین تو و مضروبت بشناسی اما اگر او را از پای در نیاوری او پس از کشتن تو شاید این سوال را از خود بپرسد. 

...

تکراری از پست رزمگاه

مرضیه رفت


روزی که "جهان" از دنیا رفت یک پستی داشتم با عنوان "جهان رفت " و در آن پست یادی از مرضیه نیز به میان آمد با ترانه ماندگار دیدی که رسوا شد دلم... 

امروز چقدر زود چقدر سخت باید خبر درگذشت مرضیه را بشنوم. بانو مرضیه جایگاهی ویژه داشت با صدای منحصر به فرد و ترانه های بی نظیرش. 

شاید این اواخر از بد روزگار یا سوء استفاده از نیت سپید او نامش با جریاناتی نامیمون گره خورد و حضورش کمرنگ و گاهی دستمایه فرومایگان شد اما جایگاه این هنرمند در قلب بسیاری از موسیقی دوستان ایرانی قرار دارد. 

به هر ترتیب او رفت یادش گرامی یادش گرامی.

شنیدن و دانلود دو ترانه:

1. ترانه دیدی که رسوا شد...

2. ترانه طاقتم ده 



مرزها

چقدر ساده  در میان همه حجم هوای خوب

 میتوانستم بر دریاچه ای که غروب را در خود نقاشی کرده بود جایت دهم 

در میان دستانی که از فاصله لرزان نبود و

 مرزها حریمش نبودند

بدرود نا آشنا

خیلی ساده امروز شنیدم که رفت هفت روز است که رفته است هفت روز است. 

هنوز نگاهش چهره اش در یادم هست 

نمیدانم میشنود یا نه اما به او "بدرود "  می گویم.


قدمت

عامیانه بگویم حس میکنم به قدمت تاریخ سرم کلاه رفته است.

رها


غمی غریب خواستنی و دلچسب تمام وجود را پر میکند 

آنگاه که از آسمان رها میگردی و

 با گامهای کوچک 

در زیر نور فانوس بر زمین میجوییش


آفتا-

 در شیدای خورشید چشمانت 

چون ماه 

در پرده لاجورد آسمان فسرد و

 مجذوب زمین شد...

سیاهچاله


و خاموشی به شعله نشست آن زمان که نور از خود شرم کرد.

 شاید غرق در نور بود شاید 

سیاهچاله وار در نظر بی نور شد...

نظم

یک فرد از صبح که بیدار میشود تا شب که میخواهد بخوابد همه حرکات  اعمال و رفتارش قابل تفسیر در یک عبارت است " حفظ و پیشبرد نظم و مبارزه با تفوق بی نظمی". 

به راستی نظم مد نظر فرد و بی نظمی در برابر آن همانا میتواند نظم از دیدگاه دیگر و وجود آن فرد و یا زندگی او و همچنین حرکات او در جهت نظم - اعمالی در جهت بی نظم کردن زندگی دیگری محسوب شود.

به طور مثال برای یک سوسک یا یک میکروب رفتار من که شامل گذاشتن وقت استفاده از مواد شوینده و انرژی است برای نظافت خانه عملی مغایر با نظم دلخواه ایندو دسته محسوب میگردد.

و یا برای یک انسان قاتل که با انگیزه یک فرد را میکشد یا افرادی را از زندگی محروم میکند وجود آنها اغتشاش و بی نظمی در ذهن و پیرامون اوست و دستگاه قضا که این فرد قاتل را محاکمه و مجازات میکند به نوعی به ایجاد نظم و جلوگیری از اغتشاش آن فرد در نظم مورد انتظار دستگاه قضا کمک میکند. 

وجود یک تندرو مذهبی که پیشرفت مادی دنیا را مخالف نظم دلخواهش میداند نظمی در اختراعات و اکتشافات نیست اما برای یک دانشمند بررسی یک تئوری در مورد مبدا خلقت و چگونگی آفرینش حرکتی در به نظم رساندن است.

با این نگاه  دنیا عرصه بینهایت نبردهاست برای سهم بیشتر از پیاده سازی نظم بیشتر. 

اگر روزی من ادعا کنم که نظم مورد نظر من یگانه نظم قابل قبول است مانند آ ن است که یک سوسک ادعا کند که من معیار نظم هستم و نظم مورد نظر من نظم ایده آل است. 

و وجود آدمی وجود آن سوسک آن میکروب آن قاتل زنجیره ای در جایی میان تعادل این خواستها و تلاشها برای پیاده سازی نظم های مورد نظر شکل میگیرد. 

و به راستی علی رغم اینکه از دیدگاه هر یک از موجودات مادی دنیا در حال رفتن به بی نظمی است  در حقیقت در مجموع دنیا حرکتی ندارد دنیا در تعادل میان نظم هاست و به راستی دنیا دریایی است از آرامش بی هیچ حرکتی شاید بتوان با صرف انرژی زیاد سهمی بیشتری از پیاده سازی نظم دلخواه برای گروه خاصی ایجاد کرد اما در مجموع میزان نظم و بی نظمی باز هم در حالت تعادل است.

شاید بتوان گفت دنیا از اصل بقای نظم پیروی میکند یا اصل بقای عدالت. 

این اصل بقای عدالت یا اصل بقای نظم شاید در نگاه اول نوعی انفعال را ایجاد کند اما در واقع اصل بقای عدالت یا اصل بقای نظم به ما گوشزد میکند که در هر حال جهان در کمال نظم است و عدالت  چه من به عنوان نویسنده این نوشته بخواهم نظم مورد نظرم را پیاده کنم یا نخواهم پیاده کنم.

انسان

کاش فقط" انسان "باشیم- خدا بودن بسیار مشکل است. 

 اگر  انسان باشیم-  اما شاهد داشتن هر خدایی بودن مشکل است.

شاید باید انسان غافل باشیم - اما انسان غافل دیگر انسان نیست. 

شاید بهتر باشد "انسان" نباشیم 
تنها یک بنده در میان بندگان 
 تنها یک مخلوق
 تنها یک رهرو در کاروانی به قافله سالاری افسانه

 شاید بهتر است یک " آدم" باشیم.