سال نو مبارک.
سال نو پیش آ پیش مبارک.

پر از سکوت یک آسمان حرف...
---
تازه فهمیدم کجای گرفتار بودی. سخت است سخت...
تسلیم و غربت و فرصت...
جایی میان زمین و آسمان
سبک
بدون احساسی
بالهایم گسترده چون شاهین بی تحرک در هوایی که معلقم نموده است به زمین دور و آسمان مینگرم...
درکنارش قدی بلند آراسته با ناخنهای لاک زده - قرمز رنگ - کیفی بر دوش - لبخندی بر لب - مهربان -کتابی در دست - کتابی مقدس!!
نتوانستم نگویم نتوانستم - در برابر آن کودک خود را مسئول دیدم در برابر دستان کوچکش که لای کتاب خدا را جستجو میکرد ... نمیدانم نمیدانم در ذهن آن ناخنهای سرخ تاثیر گذاشت یا نه راستش مهم نیست... اما دوست دارم علامت سوالی در ذهن آن کودک شکل گرفته باشد هر چند کوچک اما طلایی به رنگ تاری از موهای زیبایش در درخشش آفتاب صبحگاهی...........
--
چقدر خدایان درون کتابها بوی آدم میدهند چقدر کوچکند!!!
سالی بیشتر طول کشید تا دانستم که او در مه و دود آن روز تابستانی سوار قطار نشد.
به یاد داستان کهنه مادر بزرگ افتادم نتوانست نماز رستگاری را بخواند تا رستگار شود...
شاید نمیبایست بتواند؟!!
بزرگترین کتابخانه عهد باستان...
شهر سوخت کتابخانه از دست رفت...
تا اینکه ... مردمش آزاد شدند
کسی به دست آدمها به تجاوز دریده شد در میدانی که تبلور آزادیشان بود اما آیینه عقیده شان شد
انسانهاشان شرمگین شدند آدمهاشان...
کشاکش انسان و آدم از کتابخانه تا میدان؟!!
برداشت از وبسایت:
دخترانِ دشت!
دخترانِ انتظار!دخترانِ خیالِ آلاچیقِ نو
در آلاچیقهایی که صد سال! ــ
از زرهِ جامهتان اگر بشکوفید
بادِ دیوانه
یالِ بلندِ اسبِ تمنا را
آشفته کرد خواهد...
□
دخترانِ رودِ گِلآلود!
دخترانِ هزار ستونِ شعله به تاقِ بلندِ دود!
دخترانِ عشقهای دور
روزِ سکوت و کار
شبهای خستگی!
دخترانِ روز
بیخستگی دویدن،
شب
سرشکستگی! ــ
در باغِ راز و خلوتِ مردِ کدام عشق ــ
در رقصِ راهبانهی شکرانهی کدام
آتشزدای کام
بازوانِ فوارهییِتان را
خواهید برفراشت؟
□
افسوس!
موها، نگاهها
بهعبث
عطرِ لغاتِ شاعر را تاریک میکنند.
دخترانِ رفتوآمد
در دشتِ مهزده!
دخترانِ شرم
شبنم
افتادگی
رمه! ــ
از زخمِ قلبِ آبائی
در سینهی کدامِ شما خون چکیده است؟
پستانِتان، کدامِ شما
گُل داده در بهارِ بلوغش؟
لبهایتان کدامِ شما
لبهایتان کدام
ــ بگویید! ــ
در کامِ او شکفته، نهان، عطرِ بوسهیی؟
شبهای تارِ نمنمِ باران ــ که نیست کار ــ
اکنون کدامیک ز شما
بیدار میمانید
در بسترِ خشونتِ نومیدی
در بسترِ فشردهی دلتنگی
در بسترِ تفکرِ پُردردِ رازِتان
تا یادِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــ
بدرخشاند
تا دیرگاه، شعلهی آتش را
در چشمِ بازِتان؟
□
بینِ شما کدام
ــ بگویید! ــ
بینِ شما کدام
صیقل میدهید
سلاحِ آبائی را
برای
روزِ
انتقام؟
--- احمد شاملو