چمدان کوچک

این به حتم محبت اوست 

هیچگاه آرامش را در نقطه ای نشان نداد 

همیشه گفت" چمدانت را ببند..." 

برای رفتن

برای نماندن

و 

من

 همیشه چمدانم کوچک است 

 میبندمش 

نگاه به یگانه چشم روشن خورشید در افق میکنم 

و زمانی که سایه ام بلند تر از همه درختان سبز است

تا رسیدن به آغاز دوباره ای

 یکنفس میدوم 

...

عابر با فانوس

من عابری فانوس به دستم.

شاید بتوانی فانوسم را خاموش کنی

شاید

اما

من

 هر گز به خورشیدی که میگویی در دستان توست 

ایمان نمی آورم

پاییز و قالب

پاییز در راه است و برگهایی که به انتظار نشسته اند تا به نوبت رقص کنان در دستان چابک باد تا صحنه و پرده آخر نقش آفرینی کنند. 

و وبلاگ من لباس تازه ای هدیه گرفته و به تن نوشته ها کرده است و امروز روز تولد این قالب است تولدش مبارک. 

...

یک جمله : دین ... انسانهاست.

از خدایان تا خدا

شخصی میگفت انسان همیشه فاصله بین دانسته ها و ندانسته هایش را با واژه خدا پر کرده است.

یکی از دوستان من که هندو است برایم از فستیوال خاصی که در این روزها برگزار میشود گفت. مشتاق شدم برایم بیشتر توضیح داد از خداوندگانشان گفت از الهه های تک بعدی از سه خدای عظیم که خالقند و باقی داستانها. پر از واژه های خدا پر از داستان و افسانه...

داستانهایی که انسان را به یاد شاهنامه  میاندازد اما چه زیبا فردوسی این اساطیر را از خدا بودن تهی میکند و به لباس انسانی مینشاند در مقابل داستانهای هندو پر است از خدا و شیطان

وقتی به تاریخ نگاه میکنی انسان از فاصله بین افسانه و خیال تا نگاهی واقع گرایانه تر به خدا عبور  میکند. و خدا مانند منظره ای  در پس مه غلیظ است که انسان در جاده ای به آن سو با هر گامی به سوی کشف میرود و با زدودن لایه های مه از پیش روی به ادراک بهتر  میرسد. 

گاهی اعتقادات ما رنگ خدایان هندو میگیرند آنگاه باید نمادهای این خدایان را بشکنیم تا در  راه تا خدا ازدحام تمثال ها و مجسمه ها در برابرمان توهم رسیدن ایجاد نکند و گرنه داستانهای ما از خدا و خدایانمان برای مسافران این راه رنگ افسانه های هندو خواهتد گرفت.

زلال مثل برکه

آن روز خشمگین بود به همه بد و بیراه میگفت بر روی صندلی آرام نداشت به زبان خودش که من متوجه نمی شوم بی هدف صحبت میکرد درحالیکه محکم پایش را به کف ترامرا میکوبید. همه متوجه اش شدند اما از چهره اش می فهمیدند که او یک انسان خاص است و بی تفاوت به منظره های تکراری از پنجره نگاه میکردند...

امروز باز هم او را دیدم اینبار غمگین بود نمیدانم چرا- وقتی وارد تراموا شد شروع کرد به گریه کردن و اشکش روان شده بود- آرام در حالی که هق هق گریه کلامش را بریده بریده میکرد با انسانهایی که با همان نگاه عاقل در سفیح  آن روز نگاهش میکردند درد دل میکرد من زبانش را نمیدانم  و نمیفهمیدمش و انسانها به منظره های تکراری هر روز از پنجره نگاه میکردند....

مثل یک برکه زلال میتوانی سنگ ها را در کف آن ببینی.  او یک مبتلا به سندرم داون است و من یک انسان عادی مانند دیگران که نگاهش میکردند اما او را نمیدیدند.!!


میگویند چرا؟

میگویند چرا؟ میگویم برای پرواز. حرفی نمیزنند اما در دل به حماقت مجسم لبخند میزنند و برای حسن هم صحبتی سری تکان میدهند...

میخواهم بیشتر برایشان بگویم اما.... تنها میگویم آری-  و آنها هنوز به حماقت من پوزخند میزنند و من دیگر حرفی نمیزنم بگذار من را هر طور دوست دارند نگاه کنند من نگاهم دیگر نه دنبال اقناع کسی است نه اثبات چیزی...



چراغ در مرز شب

در میان کوچه هایی که چراغ ها به حرمت تاریکی زیبای شب و در آرامش حرکات انسانها به سوسویی بدل شده اند دل انگیز- هوای خنک از میان انگشتان دستت میگذرد تا پیام سرد روزهای پیش روی را برساند در محیط پشت مستطیل های پنجره های چوبی شمعهایی روشنند تا ضیافت ساده ای را به گرمای جادویی شمعی لرزان به یاد ماندنی کنند. و چشم ها از پس این پنجره ها میگذرند و در جستجوی بوییدن بهترین تصویرهاست برای پرورش امیدی و آرزویی. 

 
چراغ ها پررنگ تر میشود و شب محیط تر حالا سرما قابل احساس تر و زمان تندتر میدود که باید عجله کرد برای سوار شدن و رفتن.در میان سنگ فرشهای درشت قدمهایی که اکنون تند تر شده اند به صدای زیبایی تامل انگیز آرام میگرند
نوازنده ای دوره گرد بساط ساده اش را در میان راه پهن کرده و آهنگی رویایی نوازان است و مردم دو به دو چند چند عبور میکنند و او با ریشهای زرد وسری تراشیده پیر و خسته بر روی صندلی چرخدارش قطعه ای زیبا می نوازد عروسکی خرسی کوچک قهوه ای به کاسه ای نگاه می کند که در روبروی پیر مرد قرار دارد و سکه هایی در آن نشسته است
انگار سکه ها نگاهت می کردند که از میان داراییت ذره ای را به طمع می طلبند دست به جیب سکه ای از میان سکه ها به جمع سکه های شاد در نگاه ثابت خرس قهوه ای کوچک صدا و مرد با نگاهی تشکرمیکند - کلامی تشکرامیز بدرقه راهت و آهنگی جدید ساز میکند.

اما هنوز تصویرهای رویایی در ذهن به واقعیتی می اندیشد که روزگار آفرینشش را به دستان سخت گیر و کم سخاوت زمان و مکان سپرده است 

چهار از پنج بهتر است!

گاهی باید با بعضی اعداد رابطه ای جدید شکل داد و بر اساس آنها به زندگی نگاه کرد. 

جهار: باید با این عدد آشنا شوم و از امروز به فاصله یک تا چهار فکر کنم. فاصله ای که از پرهیز میگوید و بهتر و برتر. امیدوارم دیگر نائل به زیارتش نشوم هر چند از پنج بهتر است.


سکوت و لبخند

امروز سراسر تعجبم سوالم و شک. 

و او مثل همیشه ساکت تنها نگاهم میکند. 

" پاسخی؟ حرفی؟ دفاعی؟"

نه انگار نمی خواهد  رازش را  باز گوید همیشه متحیر خواهم بود و او همیشه صامت خواهد بود. 

" اما می دانی به مانندگانم باغروز می نگرم که از هیچ قدم قدم تا دروازه های دور راه میبرند تا کناره های تو. حتما تو هم احساس غرور میکنی؟ " 

"  باز هم به یک بازتعریف نیازمندی. من به بازتعریفت مجبورم."

هنوز ساکت است و لبخند میزند انگار او میبیند چیزی که من در پشت این سنگ درشت نمبینم.