در میان کوچه هایی که چراغ ها به حرمت تاریکی زیبای شب و در آرامش حرکات انسانها به سوسویی بدل شده اند دل انگیز- هوای خنک از میان انگشتان دستت میگذرد تا پیام سرد روزهای پیش روی را برساند در محیط پشت مستطیل های پنجره های چوبی شمعهایی روشنند تا ضیافت ساده ای را به گرمای جادویی شمعی لرزان به یاد ماندنی کنند. و چشم ها از پس این پنجره ها میگذرند و در جستجوی بوییدن بهترین تصویرهاست برای پرورش امیدی و آرزویی. 

 
چراغ ها پررنگ تر میشود و شب محیط تر حالا سرما قابل احساس تر و زمان تندتر میدود که باید عجله کرد برای سوار شدن و رفتن.در میان سنگ فرشهای درشت قدمهایی که اکنون تند تر شده اند به صدای زیبایی تامل انگیز آرام میگرند
نوازنده ای دوره گرد بساط ساده اش را در میان راه پهن کرده و آهنگی رویایی نوازان است و مردم دو به دو چند چند عبور میکنند و او با ریشهای زرد وسری تراشیده پیر و خسته بر روی صندلی چرخدارش قطعه ای زیبا می نوازد عروسکی خرسی کوچک قهوه ای به کاسه ای نگاه می کند که در روبروی پیر مرد قرار دارد و سکه هایی در آن نشسته است
انگار سکه ها نگاهت می کردند که از میان داراییت ذره ای را به طمع می طلبند دست به جیب سکه ای از میان سکه ها به جمع سکه های شاد در نگاه ثابت خرس قهوه ای کوچک صدا و مرد با نگاهی تشکرمیکند - کلامی تشکرامیز بدرقه راهت و آهنگی جدید ساز میکند.

اما هنوز تصویرهای رویایی در ذهن به واقعیتی می اندیشد که روزگار آفرینشش را به دستان سخت گیر و کم سخاوت زمان و مکان سپرده است