Tadpole's Promise
Where the willow tree meets the water, a tadpole met a caterpillar. They gazed into each other's tiny eyes...and fell in love. He is her “shiny black pearl"and she is his "beautiful rainbow".
“I love everything about you,” said the caterpil
“Promise you’ll never change.”
And foolishly the tadpole promised
But we all know that tadpoles don't stay the same, and neither do caterpillars.
When they next meet, he has sprouted two legs. She forgives him, but after he
breaks his promise twice more and now looks more like a frog than her "shiny
black pearl," the lovelorn larva ends the affair and cries herself to sleep
(sequestered in a cocoon). Meanwhile, the melancholy frog sulks around the pond,
making heart-shaped air bubbles that rise to the surface and burst. When the
caterpillar awakens, now a butterfly, she decides to forgive her beloved and flies
above the water to find him. She is not even able to complete the sentence, "Have
you seen my shiny black ?” when, without a thought, the frog swallows her whole,
and then returns to wondering about whatever happened to
"his "beautiful rainbow
by Jeanne Willis,
روایت ایرانی این داستان که بسیار زیبا ترجمه شده حتی بهتر از اصلش
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...
...و عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»
کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»
بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل هوا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...
...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.
قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»
بچه قورباغه گفت قول می دهم.
ولی مثل عوض شدن فصل ها،
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم...
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...
این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»
ولی بچه قورباغه باز هم نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
او دم نداشت.
کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»
بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»
«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»
کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود...
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
بال هایش را خشک کرد.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»
ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
و درسته قورتش داد.
و حالا قورباغه آنجا منتظر است...
...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....
...نمی داند که کجا رفته.
با تشکر از محسن. ا
چراغ
چرا غ را که خاموشم میکنی تنها سیاهی است و بدون بودن رنگی سیاهی همه رنگهاست.
چراغ را که خاموش میکنی تنهایی را نمیفهمی دوری را فاصله را تو در کانون سیاهیهایی و تمام سیاهیها به تو نزدیک.
چراغ را که خاموش میکنی کتاب شعر حافظ تنها یک حجم سیاه است بدون خط و بدون رنگ.
وقتی که چراغ را روشن میکنی واقعیت سر میکشد آرام میخزد از لای چشمانت که هنوز به تاریکی آشناست.
چراغ روشن غمها را رنگها را زیباییها و شادیها را و خط های شعر حافظ را برایت به ارمغان می آورد چراغ را که
روشن میکنی میتوانی چند خط بنویسی برای دیگری که در زیر نور چراغی بخواندش چراغ را که روشن میکنی تو
هستی و فاصله ها را میفهمی دورها را نزدیک ها را زشتیها ها را زیباییها را.
موقع رفتن منه...
داغ دلم تازه ميشه ، زمزمه هاي خوندنم
وسوسه هاي موندنم با تو هم اندازه ميشه
قد هزار تا پنجره تنهايي آواز مي خونم
دارم با کي حرف ميزنم نمي دونم نمي دونم
اين روزا دنيا واسه من از خونمون کوچيکتره
کاش مي تونستم بخونم قد هزار تا پنجره
طلوع من طلوع من وقتي غروب پر بزنه موقع رفتن منه
طلوع من طلوع من وقتي غروب پر بزنه موقع رفتن منه
حالا که دلتنگي داره رفيق تنهاييم ميشه
کوچه ها نارفيق شدن
حالا که ميخوام شب و روز به هم ديگه دروغ بگن
ساعت ها هم دقيق شدن
طلوع من طلوع من وقتي غروب پر بزنه موقع رفتن منه
طلوع من طلوع من وقتي غروب پر بزنه موقع رفتن منه
وقتي که دلتنگ ميشم و همراه تنهايي ميرم
داغ دلم تازه ميشه زمزمه هاي خوندنم
وسوسه هاي موندنم با تو هم اندازه ميشه
قد هزار تا پنجره تنهايي آواز مي خونم
دارم با کي حرف ميزنم نمي دونم نمي دونم
اين روزا دنيا واسه من از خونمون کوچيکتره
کاش مي تونستم بخونم قد هزار تا پنجره
طلوع من طلوع من وقتي غروب پر بزنه موقع رفتن منه
طلوع من طلوع من وقتي غروب پر بزنه موقع رفتن منه
حالا که دلتنگي داره رفيق تنهاييم ميشه
کوچه ها نارفيق شدن
حالا که ميخوام شب و روز به هم ديگه دروغ بگن
ساعت ها هم دقيق شدن
طلوع من طلوع من وقتي غروب پر بزنه موقع رفتن منه
طلوع من طلوع من وقتي غروب پر بزنه موقع رفتن منه
با تشکر از:
http://www.gtalk.ir/thread41789.html
با صدای دلنشین سیاوش قمیشی:
روزی ما هم...
روزی ما دوباره کبوتر های مان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت.
***
روزی که کم ترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
***
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ئی ست
و قلب
برای زنده گی بس است.
***
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست
تا من بخاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه ئی است
تا کمترین سرود، بوسه باشد
***
روزی که تو بیائی، برای همیشه بیائی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوتر های مان دانه بریزیم
***
و من آن روز را انتظار می کشم
حتا روزی
که دیگر
نباشم
--
احمد شاملو
با تشکر از م.ا
آهه...
اینجا فقط آهه که میشینه روی شیشه
تلخ
و تو
همچنان گداختی...
چشمها را شماتت کردم
بدانها گفتم نباید ببینید
به گوشها گفتم که نباید بشنوید
داشتم میگفتم که باید انگار که نبودن
انگار که نیستند
و انگار که نمیشناسیدشان را تمرین کنید
اما از گوشه چشمان
اشک تاول تاول بر گونه فریاد شد.
در گوش صدای زجه آنکه در تو در توی درد
در تنگنای یاس و اراده
در باقی مانده وجدان و جسارت
تنهایی و ترس و درد مینوشید
نجوا گرفت...
و جان
جایی میان ترس و خشم
جایی میان مرگ و خفت
جایی میان غفلت
جایی میان من
جایی میان برای
جایی کنار درد
جایی ز بیم زجر
ایستاده بود و میگداخت....