چراغ را خاموش میکنی دیگر نمیبینی دیگر رنگها را طرح ها را همه چشم مشغولیها و دلبستگی ها را نمیبینی. 

چرا غ را که خاموشم میکنی تنها سیاهی است و بدون بودن رنگی  سیاهی همه رنگهاست. 

چراغ را که خاموش میکنی تنهایی را نمیفهمی دوری را فاصله را تو در کانون سیاهیهایی و تمام سیاهیها به تو نزدیک.

چراغ را که خاموش میکنی کتاب شعر حافظ تنها یک حجم سیاه است بدون خط و بدون رنگ. 


وقتی که چراغ را روشن میکنی واقعیت سر میکشد آرام میخزد از لای چشمانت که هنوز به تاریکی آشناست. 

چراغ روشن غمها را رنگها را زیباییها و شادیها را و خط های شعر حافظ را برایت به ارمغان می آورد چراغ را که

 روشن میکنی میتوانی چند خط بنویسی برای دیگری که در زیر نور چراغی بخواندش چراغ را که روشن میکنی تو

 هستی و فاصله ها را میفهمی دورها را نزدیک ها را زشتیها ها را زیباییها را.