اجرای زنده

صدایی از دور می آمد صدای بمی که ضربه هایش خاطره ای را در ذهن به حرکت در می آورد. نا خود آگاه گوش به دنبال صدای تیز سنج ها بود صدایی که با صدای نوحه همراه می شد  وقتی نزدیک می شدی. 

اما اینار صدا همراه موزیک میشد و صدای هیاهوی مردم- فریاد ها -سوت ها - بوی غم نمیداد وقتی جوانها را در لباسهای رنگارنگ دست در دست با لبخند و خنده و قهقه می دیدی با قوطی های بزرگ آبجو.  آنگاه از میان خاطره دسته های عزاداری می رسیدی تا کنار محل بر گزاری کنسرت زنده خیابانی. 

فوج فوج جمعیت -دست هایی در آسمان همنوا با موزیک ریسمان هارمونی را چنگ می زد. بازی و رقص نور در مه دود و غبار مصنوعی صحنه تا سیاهی آسمان بر پس زمینه سیاه خطی نورانی می انداخت. 

به سختی صدا به صدا می رسید ضربات بیس سلول سلول بدنت را می لرزاند و ضربه های جسورانه گیتاریست در گوشه صحنه در زیر گرد نور نظر ها را به خود جلب می کرد. بودن در کنار اجرای زنده یک کنسرت شاید اول یادآور کارنوال عزای آشنای خیابانی روزگار کودکی تا جوانیم بود اما رنگی زنده زنده و جاودانه داشت شاد بود همراه رقص بود زنده بود. بوی مرگ و ترس نمی داد. 

از دیدن زنجیرهایی که خشن بر گرده انسانهایی سیاه پوش و گه گاه پا برهنه فرود می آمد می لرزیدم. از دیدن بلندگوهایی که با صدایی کریه فریاد ناله و غم می نواخت گاهی چشمانم را می بستم. اما این تنها و تنها کنسرت کودکی های من بود که من را می کشاند به اصرار به پدر و مادر که من را ببرید می خواهم دسته تماشا کنم. اینها مانند فیلمی در یک پلان در ذهنم نمایش داده شد وقتی دختر بچه 5 تا 6 ساله را می دیم که دست مادرش را می کشید که می خواهد به میانه جمعیت در وسط برود جایی که ازدحام جمعیت آنجا نقطه ای چگال را شکل می داد. 

ترانه هایی زیبا موزیکی زنده و اجرایی بی نهایت خیره کننده جمعیت را از خود بی خود می کرد. همه با ضرب آهنگ ها در جای خود بالا و پایین می پریدند. 

همان دختر بچه نزدیک به استیج بر روی دوش کسی که قابل تشخیص نبود مادرش هست یا نه. شاد شاد دو دستش را در آسمان می چرخاند و با لبخند همنوا با موزیک می رقصید و منظره ای زیبا و دوست داشتنی پدید آورده بود.

چقدر فاصله است میان دسته های غم به سوی فردوس و منادیان شادی به سوی درک!!!!!!!!!

ساده است

ساده است نوازش سگی ولگردشاهد آن بودن که

جه گونه زیر غلتکی می رود

و گفتن که ” سگ من نبود “.

ساده است ستایش گلی

چیدنش

و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد.

ساده است بهره جویی از انسانی

دوست داشتنش بی احساس عشقی

او را به خود وانهادن و گفتن

که دیگر نمیشناسمش.

ساده است لغزشهای خود را شناختن

با دیگران زیستن به حساب ایشان

و گفتن اینکه من اینچنینم.

ساده است که چه گونه می زییم

باری زیستن سخت ساده است

و پیچیده نیز هم.

مارگوت بیکل- ترجمه شاملو

هوای حوا

دل من يه روز به دريا زد و رفت 
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت 
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد 
آستين همت رو بالا زد و رفت 
دل من يه روز به دريا زد و رفت 
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت 
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد 
آستين همت رو بالا زد و رفت

يه دفعه بچه شد و تنگ غروب 
سنگ توی شيشهء فردا زد و رفت 
حيوونی تازگی آدم شده بود 
به سرش هوای حوٌا زد و رفت 
دفتر گذشته ها رو پاره كرد 
نامهء فرداها رو تا زد و رفت 
حيوونی تازگی آدم شده بود 
به سرش هوای حوا زد و رفت 
به سرش هوای حوا زد و رفت

دل من يه روز به دريا زد و رفت 
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت 
زنده ها خيلی براش كهنه بودن 
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت


هوای تازه دلش میخواست ولی 
آخرش توی غبارا زد و رفت 
دنبال كليد خوشبختی می گشت 
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت 
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب 
سنگ توی شيشهء فردا زد و رفت 
حيوونی تازگی آدم شده بود 
به سرش هوای حوا زد و رفت 
دفتر گذشته ها رو پاره كرد 
نامهء فرداها رو تا زد و رفت 
حيوونی تازگی آدم شده بود 
به سرش هوای حوا زد و رفت 
به سرش هوای حوا زد و رفت

جای کوه خالی است


اینجا درختان سبز خوشرنگند زیبایند خیابانها آرام و مردم کم حرفند نظم در همه جا دیده می شود. زیبایی ستایش می شود و همه در هدیه آن به همدیگر در لباس پوشیدن و چهره خانه و شهر کوشایند. 

اما جای منظره کوه خالی است. دلم برای دامنه های خشک و بی آب و علف که در گرمای تابستان صدای جیر جیرکها و حشرات گوشت را پر می کند تنگ شده است. دلم برای یک کوهپیمایی طافت فرسا در میان تپه های خشک باراجین تنگ شده است. زمانی که فقط یک قمقه آب به فانوسقه بسته ام و چند شکلات در جیب و از شر آفتاب نقاب کلاه را در سمت تابش چرخانده ام. 

یادش بخیر زمانی که در میان سنگ های داغ در ظهر تابستانی گام بر می داشتیم و به میلدار می اندیشیدیم و کوه زرد که در برابرمان همیشه استوار ایستاده بود. یادش بخیر مهدی همراه کوه پیمایی های طاقت فرسایمان بود. کو هپیمایی هایی کوتاه اما به یاد ماندنی.

کلاس درس

عاشق نشستن در کلاس درسی هستم که از امتحان خبری نیست. 

 هر چند معتقدم بدون امتحان فرآیند یادگیری ناقص خواهد ماند. 

تسلیت

 درگذشت استاد ادب فارسی 

منوچهر مرتضوي را تسلیت می گویم.


به گزارش ايسنا، مرتضوي امروز (چهارشنبه، نهم تيرماه) ساعت 11 صبح به علت بيماري و كهولت سن در سن 80سالگي از دنيا رفت.

پيكر اين استاد فقيد دانشگاه هم‌اكنون به بيمارستان شمس تبريز منتقل شده است تا روز يكشنبه (13 تير)، مراسم تشييع و خاك‌سپاري‌اش با آمدن فرزندش از خارج از كشور برگزار شود.

منوچهر مرتضوي رياست دانشگاه تبريز و دانشكده‌ي ادبيات اين دانشگاه را در كارنامه‌ي فعاليت‌هاي خود دارد. او همچنين كتاب‌هايي را همچون «مكتب حافظ يا مقدمه بر حافظ‌شناسي»، «فردوسي و شاهنامه»، «مسائل عصر ايلخانان» و مجموعه‌ي شعر «چراغ نيم‌مرده» منتشر كرده است.  - نقل از تابناک - 

مرسدس

امروز برای بازدید از کارخانه مرسدس بنز واقع در شهر برمن به همراه جمعی از همکلاسیها راهی شدیم. کارخانه مرسدس بنز در برمن یکی از خطوط مونتاژ می باشد که مراحل کنار هم قراردادن  و رنگ آمیزی و در نهایت کنترل نهایی و ارسال به بازار را انجام می دهد. 

خیلی خلاصه و آماری بخواهم بگویم 8 مدل مرسدس محصول یک خط تولید این کارخانه است. برای مدل های مختلف زمان ساخت متفاوت است اما برای یک مدل به طور میانگین 49 ساعت کار انجام می گیرد. خطوط تولید حدود 90 درصد به حالت اتوماتیک است و تنها نصب تجهیزات ظریف توسط نیروی انسانی انجام می گیرد. 

این تنوع در تولید محصولات را تنها در 8 مدل نمی توان خلاصه کرد. انواع رنگ انواع مختلف سفارشهای مشتری مانند اینکه فرمان سمت راست باشد یا چپ محل نصب پلاک چه ابعادی باشد. نوع تایر نوع جراغ حتی داشتن یک راهنمای اضافی در پهلو که استاندارد بعضی کشورهاست انواع مختلف سیستم صوتی... به راستی دنیای تنوع است یعنی یک مدل از قالپاق تا تجهزات داخلی و رنگ قابل سفارشی شدن است و جالب است همه این مونتاژ تنها در یک خط تولید انجام می پذیرد. 

اینکه کدام مدل چه قطعه ای لازم دارد توسط بارکد بر روی بدنه مشخص می گردد و بارکد خصوصیات سفارشی را مشخص می کند. 

فراهم آوری این رنج وسیع و متنوع قطعات برای نصب بسیار دقیق و بدون وقفه است. زمانبندی و ظرافت در کار رباتها و دقت بسیار بالا در انجام با نهایت کیفیت قابل توجه است. 

استفاده از خطوط تولید چند طبقه این امکان را فراهم کرده که در یک طبقه قطعات از انبار به خط تولید توسط آسانسورهای خودکار برسند و در طبقاتی هم به صورت بافر تعدادی محصولات میانی یا نهایی ذخیره شوند و این کار برای پوشش مطمئن پیوستگی تولید در صورت بروز مشکل در یک قسمت در نظر گرفته شده است. =========

به راستی تعداد کارکنان در این کارخانه کم بود و در مقابل ربات ها ناچیز همانطور که گفتم 90 درصد به صورت رباتیک است و تنها 10 درصد توسط انسان انجام می گیرد.

با این وجود این کارخانه برای تعدار زیای فرصت شغلی فراهم نموده است که در شهر برمن مشغول به کار هستند. 

اما نکاتی که در این کارخانه برایم جالب بود به غیر مسائل فنی که بسیار اعجاب آور و تحسین برانگیز بود. به راستی شایستگی یک شرکت تولیدی در بازار امروز به راحتی دیده می شد.

اول: رعایت اصول ایمنی توسط کارگران که در مکانهایی که امکان خطر یا سر و صدا وجود داشت از وسایل ایمنی استفاده می کردند. 

دوم: استفاده از نور طبیعی از طریق سقف با وجود سه طبقه بودن سالن تولید برای روشنایی. 

سوم: تهویه مناسب که به راستی احساس نمی کردی در یک سالن تولید هستی به خوبی کانالهای تهویه نصب شده بودند و وجودشان احساس می شد. 

چهارم: برای قسمت هایی که کارگران به صورت دستی نصب را انجام می دادند تسهیلات ویژه ای فراهم بود.

- اول اینکه محیط خیلی کم سر و صدا بود.

- دوم اینکه کارگران به گوش دادن موسیقی از طریق رادیوهای صنعتی مشغول بودند و با آسودگی کار می کردند.

- سوم خودروها بر روی یک نوع جک هیدرولیک قرار داشتند تا بنا به نوع خدمتی که قرار بود از طرف کارگر بر روی آن انجام شود ارتفاعش تنظیم گردد. این قابلیت زحمت کارگر را برای خم شدن و یا قرار گرفتن در حالت نامساعد از نظر فیزیکی کاهش می داد.

فکر کردم چند مقایسه با کارخانه معظم وطنی بکنم ولی آنقدر احمقانه است که وقت شما را نمی گیرم. اما تنها یک نکته: وقتی امروز در بازار صحبت در خصوص تولید مبتنی بر خواست مشتری و اختصاصی است. و انبار داری حداقلی در این کارخانه در این بازدید کوتاه کاملا قابل احساس بود. تعداد خودروها محدود و تنوع بسیار زیاد بود. خودرو با فرمان چپ از پس خودرو با فرمان سمت راست چراغ معمولی و ال ای دی و... همه با انواع رنگ ها پشت سر هم عبور می کردند. 

در انتها برخورد بسیار محترمانه و شریف کارکنان این کارخانه و نبود حتی یک نیروی انتظامات برایم خیلی جالب بود. یعنی گروه ما به کارخانه وارد و خارج شد در تمام مدت 2 ساعت در خطوط تولید حساس گذر می کرد اما یک نفر انتظامات یا حراست دیده نشد. این سیستم کنترل غیر محسوس و نبود ببند و بگیر در ورود به کارخانه و ... حرمت نهادن به میهمانان است که بسیار در این شرکت چشم گیر بود.

پیرمرد

آهسته و محتاط -گامهایش شمارش شدنی است.  پا هایش به دستهای چسبیده به عصا اعتماد دارند و چشمانش از پشت شیشه بزرگ عینک چون دو نگین درخشان برق می زنند. مو های سپید از کناره کلاه نقاب داری که از تابش گرم آفتاب تا ابرو پایین کشیده است پیداست. می توان دید که انگشتانش به فرمانش نیستند برای خود ایستاده اند و پیر مرد خیلی ارادی و با تمرکز خمشان می کند تا دسته عصا را محکم بگیرد برای نشستن بر روی نیمکت ایستگاه اتوبوس. 

در پس زمینه کلیسای قدیمی است و دیوار آجری کوتاه قرمز رنگ - ناقوس کلیسای قدیمی و کوچک پیداست و صلیبی که در آسمان آبی امروز سیاه رنگ است. درب نیمه باز قبرهایی را که در محوطه کلیسا قرار دارند نمایان کرده است. پیرمرد که نشست در میان منظره پس زمینه اش فرو رفت و من در فکر فرو رفتم...

اتوبوس آمد و من از پیر مرد دور شدم و او همچنان عصا بدست خیلی سفت روی نیمکت خشک شده نشسته بود.  

هوا دو سه روز است گرم  و آفتایی شده و مردم به راستی ذوق زده اند.

نقاشی

طرحهایی در ذهن قلمی در دست. بومی در روبرو رنگ بر قلمو می نشیند و تصویر باید از حضوری بی وزن به تجسمی ملموس بدل شود و سپیدی بوم مانند همیشه چشم را می آزارد. بی نهایتهایی که در این سپیدی پیداست و وقتی خطی بر آن کشیده می شود محدود می گردد. و ترس در چشمان طراح باید از بینهایت سپید به تجسمی نشیند که تنگ نباشد حرفی بیشتر از سپیدی داشته باشد. 

بوی تند سیر فضا را پر کرده است امروز حرفی برای گفتن نیست یک بوم سپید زیباست یک ضفحه سپید کاغذ یک جمله نه یک نقطه در انتهای خط. خطی سپید که برای نوشتن فحش ها و شعرها جا دارد برای نوشتن مدح ها و مذمت ها برای درود ها و نفرین ها. 

خیلی ساده خیلی بهتر بهترین نویسنده بهترین نقاش. 

من و او

هنوز تنها اوست همدم تنهاییم. هنوز اوست ترانه سرای همه حس هایم. هنوز اوست که تنها به دل نگاه میکند تنها اوست که مرزها را در می نوردد بی زبان مانند یک لال برایم داستانها تعریف می کند. هنوز اوست که می توانم فقط نگاهش کنم و او بفهمد من چه می گویم هنوز اوست که در کنار می نشیند وقتی در لحظه های سخت توانم به انتها میرسد به من نگاه می کند. هنوز اوست که هر روز برایم صبر می کند. هنوز اوست که با هم به همه جا می رویم. به او می گویم 

 بیشتر به خوابم بیا بیا با هم عبور کنیم  از این فاصله تا کی در این فاصله تو حرف نزنی و من فقط نگاهت کنم.

نه هر طور راحتی هر طور که دوست داری می دانی تو که خوب می دانی چقدر از دیدنت جلوه ات خوشنود می شوم...

کاش صبر تو را داشتم کاش می توانستم در عوض اینهمه کلمه فقط نگاه کنم اما تو می دانی از نام سه حرفیت همیشه تا هزاران هزاران واژه رسیده ام از نام ساده ات بدون هیچ پسوند و پیشوندی به درک بودن در عین نبودن و سخن در عین خاموشی رسیده ام. من حرف می زنم و تنها نگاه می کنی این همیشه نگاه زیبایت من را از این لحظه ها عبور می دهد. 

اشک سرد

 من تنها چشمان آسمان را می دیدم که از پنجره نگاهم می کردند و نسیمی که پرده را می لرزاند. 

اشک هایم را موجهای شور دریا می شوید و می برد نمی دانم برای خود سوار قایقی کوچک در اقیانوس به دنبال ساحل می گریم یا از برای کشتی جان که در حال غرق شدن است. جانی که همه خاطراتم و روزگارم سوارش است...

باز هم سکوت و تنها یک ترانه تلخ در گوشم زمزمه من از پس آن ... 

امروز و فردا

به شدت اوضاع به هم ریخته واقعا نمیدونم چکار کنم. هجمه شدید درسها - کار و زمان کم. ساعت انگار می دود. 

امروز خبر تغییر امتحان پایانی زبان را شنیدم که اوضاع را وخیم تر کرد. 

هفته آینده هفته ای سخت خواهد بود.