جهان رفت

اکنون من را خاطری به پای نوشتن آورد. خاطره زنده یادی یادگاری صدایی آوازی نامی چون "جهان" که شاید دیر دریافتم که رفته است. بی هیچ اعلانی خیلی ساده با خبرش بر پیشانی صفحه ای آگاه شدم. 

ترانه ای از او به عکس فراموش نشدنیش سنجاق بود که من را برد تا آواز گرمش تا خاطره صدایی دیگر صدایی که دیرین همیشه پایدار است. صدای مرضیه صدایی که در خاطرات من از فضاها و مکانها - از منظره ها و جاده ها - هرگز دور نبوده و نیست.

 جهان بازخوان " دیدی که رسوا شد دلم..." است در ترانه ای که سنجاقین به عکس جهان بود. 

به راستی کلمات گاهی از صدف لبانی چونان به مروارید معنا می ایستند که گوش را به سجده میدارند. 

گاهی باید...

گاهی باید ریشه ها را هم برای یک درخت رسم کرد. من همیشه در نقاشیهای کودکیم با احتیاط ریشه های درخت را که با قدرت  با غوصی از دل خاک بیرون زده بودند و تا عمق شیرجه حتما رسم می کردم. 

گاهی باید آنچه تمام فضای ذهنت را پر کرده در جملاتی بنویسی ساده و آنها را مدام بخوانی تا همه آنهمه تفکر در کوچک جمله هایت فشرده شود.

گاهی باید تصویر هایی که همه ذهنت را پر کرده اند جمع کنی و در پوشه عکس دوربین موبایلت بیابی آنها را و بر صفحه ای بچشبانی.

گاهی باید از شر تفکر راحت شد. باید سبک شد. فکر را برای حال خالی کرد از گذشته و آینده تنها تصویرهایی خلاصه نوشته هایی موجز ساخت تا توان فرسایشیشان را بکاهی. تا قلاده شان بزنی و با خود بکشی.

عصر جمعه

راستی. 

اینجا غروب های جمعه غمگین نیست. نمی دونم برای اینه که همه روزهاش مثل همه یا اینکه اینجا گناه نمی کنم. شایدم گناهای آدم و اینجا نمی شمرن. 

نمی دونم. 

مادر بزرگ من همیشه می گفت که عصرهای جمعه گناههای آدم رو می شمرن برای همینه که آدم احساس غم می کنه. 

باز هم نمی دونم. 

شاید باید عصرهای یک شنبه انتظار این غم داشت. اما من یکشنبه هم امتحان کردم همینجوریه. اینحا هوا خیلی تمیزه شاید واسه همینه که دل آدم هم تمیز می مونه و دیگه گناهی نیست که بشمرن. 

نمی دونم.

رود و من

رودی زیبا از میان شهر عبور می کند. رودی زیبا که سمبل های شهر را هم در کنارش به تماشای چشمانت می گذارد. آبجوی معروف این شهر و ساختمانهای تاریخی کشتی های کوچکی که در دو شاخه اصلی این رود حرکت می کنند. 

در کنار این رودخانه زیبا خیابانی سنگ فرش است زیبا از یک سمت غروب را خواهی دید و در سمت دیگرش طلوع. دوچرخه سوارن رکاب زنان عبور می کنند بی آنکه خلوت عاشقان را بر هم بزنند. عابران گامهایشان را هم آهنگ با حرکت بادی که در میان پرچمهای رنگ رنگ است می کنند و در میان طراوت و هوای پاک هم نفس باد زیر لب ترانه می خوانند. 

خانه ها با پنجره های بزرگ به سبک سنتی مانند چشمانی در دو سوی رود به تو نگاه می کنند و تو را می برند به سالیان گذشته - در کنار این رود می توانی بدون ماشین زمان به گذشته برگردی. می توانی رونق تجاری این رود را در سالیان گذشته همراه با صدای خشن ملوانان و فریاد ها بشنوی. پنجره هایی رو به رودخانه خبر دار ایستاده اند و تو با نگاهشان عبور می کنی. بارها و رستوران ها   با میزهایی کوچک و زیبا در این هوای خنک بهاری عابران را به صرف غذا و استراحت در کرانه این رگ حیات شهر میخوانند. 
لیوان های بزرگ آبجو صدای خنده ها و لبخند ها. دست هایی که در دسته لیوانهای بزرگ آبجوی طلایی رنگ جرعه ای جانانه را نوید می دهند. سیگارهای روشن حلقه های دود سیگار اینجا زندگی پر طپش ترانه می خواند بوی الکل - سکس بیچ واژه ای با رنگ سیاه درشت روی تابلو در لیست نوشیدنیای تند و ترکیبی.

در این غروب زیبا من و رودخانه با هم از سویی تا سویی همراه بودیم. دیگر دیر بود تراومای خط شماره شش را سوار شدم باید بازمی گشتم. 

زبان مشترک

من زیاد دنبال مسئله مذهبیش نیستم اما جمله قشنگی توی قرآن هست که مزمونش اینه در اختلاف زبان در بین اقوام تفکر کنید. 

دیروز سر کلاس آلمانی قرار شد که هر کی به آلمانی بگه که من به چه زبانی صحبت می کنم. استاد ما که اسمش "زیبلا" است روی تخته شروع به نوشتن زبان های بچه های سر کلاس کرد. ما فکر می کنم 25 الی 26  نفر بودیم و این خیلی جالبه که 10 زبان مختلف روی تخته نوشته شد. یکی مثل من فارسی. دیگری انگلیسی. دیگری پرتقالی. یکی اسپانیایی. یکی دیگه عربی. یکی یک زبان خاص در هند. یکی دیگه مالایی. چینی . ژاپنی. دو تا دختر هم ترکی. خلاصه مجموعه ای از زبانها بود زبانهای مختلف از شهر ها و کشورهای مختلف. 

ماهمه دور میزهایی گرد در گروههای 5 تایی یا 4 تایی می نشینییم نکته جالب اینجاست  چیزی که ما را به دور این میزهای گرد جمع کرده و ما مشغول آموزش یک زبان جدید هستیم  بر اساس یک زبان مشترکه و آن زبان انگلیسی است. 

هر کدام از ما به سختی منظور را با کلمات شکسته و در هم انگلیسی به هم می فهمانیم. این خیلی خیلی جالبه ما با حداقل لغات با صورت دست و اشاره و گاهی نوشتن با هم ارتباط برقرار می کنیم. 


دل ما رو بنویس

بدون شرح:

تــو کــه دستـت به نــوشتـن آشنـاست
دلـــت از جنــس دل خـستــه مـــاســت
دل دريا رو نوشتي همه دنيا رو نوشتي
دل مــا رو بنــويس
دل مــا رو بنــويس

تــو کــه دستـت به نــوشتـن آشنـاست
دلـــت از جنــس دل خـستــه مـــاســت
دل دريا رو نوشتي همه دنيا رو نوشتي
دل مــا رو بنــويس

بنـويس هـر چه که مــا رو به سـر اومـــد
بـد قــصه هـا گــــذشــت وبــدتـــر اومـــد
بــگو از مــا کــه بــــه زنـدگي دچـــاريــم
لحظه هــا رو ميـکشيـم نمـي شمـاريم
بنــويس از مــا کــــــــه در حــال فـــراريم
تــوي ايـــن پائـيـز بـــــــــد فــکـر بهاريــم

دل دريا رو نوشتي همه دنيا رونوشتي
دل دريا رو نوشتي همه دنيا رونوشتي
دل مــا رو بنــويس
دل مــا رو بنــويس

دست من خسته شـد از بس که نوشتـم
پــاي مــن آبــلـه زد بـــــس کــه دويــدم
تـــو اگـر رسيــده اي مـــا رو خبــــــر کن
چرا اونــــجــا کـه تــوئي مــن نــرسيـدم
تـو کـه از شکـــنـجه زار شـب گذشتــي
از غبــار بـــي ســوار شــــب گذشتـــي
تو که عشقــو بـا نـــــگــاه تـــازه ديـــدي
بـادبــان بــه سيــنــه دريــا کشـــــیـــدي

دل دريا رو نوشتي همه دنيا رونوشتي
دل دريا رو نوشتي همه دنيا رونوشتي
دل مــا رو بنــويس
دل مــا رو بنــويس

بنـويـس از مـا کـه عشـقـو نشنـاختــيم
حــرف خـالي زديــم و قــــافيــه باخـتـيم
بگـو از مــا کــه تــو خونــمــــون غريبــيم
لحـــظه لحـــظه در فـــرار و در فــريـــبـيم

بــگو از مــا کــــه بـــــه زنـدگـي دچاريــم
لحظــه هـا رو ميـکشــيم نـمي شماريم

دل دريا رو نوشتي همه دنيا رونوشتي
دل دريا رو نوشتي همه دنيا رونوشتي
دل مــا رو بنــويس
دل مــا رو بنــويس

بر داشت از وبلاگ :

http://sayelabkhandeto.blogfa.com/post-142.aspx

 

نام

بودن در کنار آدمهایی از سرزمین های دیگر یک فرصت استثنایی است. فرصت یاد گرفتن نامهایی که آوایشان برایت ناآشناست. یونگ یونگ دو. زوار. رونالدو. انکل. توتسورو . سیندی. عجر. کو جیانگ و دیگرانی که از خاطرم رفته.

بودن در کنار آنهایی که بر روی نقشه در مرزهای دیگر قرار می گیرند. از تبار دیگرند و هر یک گذشته خود را به همراه دارند. بودن در کنار آنها و آموختن زبانی جدید یک فرصت گرانبها ست. می توانی یک نفر به رنگ دیگر را تجربه کنی و با یادگیری زبان جدید دریچه ای به سوی فرهنگ و دنیایی جدید بازکنی.

همه لحظه هایش طلایی است لحظه های یادگرفتن. لحظه هایی که خالی می شوی تا پر شوی. تجربه رشد. همت شکافتن پوست تا پوست انداختن. از شفیرگی تا پروانگی.

هوای تازه

گاهی باید از میان رخوت راهی به هوای تازه پیدا کرد. شاید راه خیلی دور نباشد در چند قدمی ایستاده و منتظر گامهایت که همراهت شود و پا به پایت نگاهت را به اطراف در هوای تازه گل نم بزند.

 درخت  ایستاده در قاب پنجره روبرو که شاخه های خشکش مانند موهای درهم و فرفری در آبی آسمانی و سفید ابرها در غروب جادویی دیدنی است به پایین پنجره اشاره می کرد شاید.  نمی دانم به هر حال رفتم بیرون برای استشمام هوایی تازه و قدم زدن. صدای پرنده ها اینجا مدام مانند یک ترانه آرام و عاشقانه شنیده می شود هر کدامشان سازش را کوک کرده و در این بهاری که آهسته رنگ می گیرد و رسیده می شود می نوازد و می خواند. یکی سوت مانند و دیگری آهنگی دو ضربه ای می زند.

از میان سنگفرشهایی که سرخ - در میان سبز چمن راه را برای عابر هموار میسازند عبور کردم و درختان درشتی که با سینه ستبرگ و قامتی بلند به من مغرورانه اما دوستانه نگاه می کردند گذشتم.

نمی دانم نوعی فاصله میان خودم و این طبیعت زیبا احساس می کردم. میان خودم و آن حلزونی که خانه اش را در کنار فنسی پارک کرده بود. فاصله با آن درختی که گلهایی بزرگ و زیبا در شاخهای بی برگش به غلاف سبز به جوانه نشسته داشت و همان دو اردک که در میان چمن نشسته بودند- فارغ  به منظره چند شاخه نی های خشکیده و برکه کوچک دست ساز که برای تفننشان ساخته بودند نگاه می کردند و شاید پیش خود می گفتند که این برکه  بزرگترین برکه ها است ویا تنها برکه عالم...

آن فاصله آنجا هم با من بود و آن دو اردک از جای خود ایستادند و متری آن طرف تر دوباره لم دادند. 

گامهایم را از راه به چمن کج کردم بر روی سبزه های سبک و ترد پا گذاشتم و به درختی که تنه اش به قدمتش گواهی میداد نزدیک شدم. خواستم با او سخن بگویم ترسیدم که زبان من را نداند. دستم را دراز کردم تا فاصله را کم کنم. آرام آرام تا تنه به انگشتانم چسبید و پوستم زبر پوستش را لمس کرد و دیگر فاصله نبود من هیچ نگفتم چون درختان در سکوت حرف می زنند. من با دهانی بسته و سرشار از سکوت گفتم. سلامش کردم و احوالش را پرسیدم. نفهمیدم - حرف نزد یا گفت-  من نشنیدم. اما مطمئنم که دستم را فشرد.

هوای تازه از میان برد رخوت و من با  طبیعت تا درخت دوست شدم.

به وقتش

اینجا آرام است. قرار نیست اتفاقی بیفتد تا روند زندگی انسانها را دچار چالش و زورآزمایی کند. همه چیز باید قابل پیش بینی باشد.

اینجا تقویمش خالی است از مناسبت های رنگ رنگ. تعطیلات و روزهای خیلی شاد و به غایت غمگین. اینجا می توانی برای سرعتی که داری مقصدی در ذهن انتخاب کنی. مانند حرکت ترامواهایش می توانی مقصد را دقیقه به دقیقه رصد کنی. 

اما در خانه ما :

ادامه نوشته

دستی و زبانی

دستهایم را برای فشردن دستهایت دراز می کنم.

 من امروز برایت از شهری سخن می گویم که مردمش  سخن گفتن را فراموش کرده اند. از شهری که مردمش مانندماهی های قرمز شب عید در آکواریوم پر ازدحام   برای قاپیدن لقمه ای هوا دهانشان را باز می کنند و حریصانه و ناامید آن را از دهان دیگری دریغ می دارند.

 دستهایم را بفشر و به زبان مشترک از چشمهایم بخوان.

سر خط

امروز یک شمشاد دیدم که گلهای زردش چشم هایم را از میان پنجره تراموا دزدید. خوشبختانه در همان نزدیکی یک ایستگاه بود. تراموا با سر و صدایی کند شد و ایستاد. عده ای پیاده و عده ای سوار شدند. من همچنان در نگاه زردهای شمشادی خیره مانده بودم. از دور برگهایش دیده نمی شدند تنها چوبهایی به هم تنیده بود که گلها را به آغوش سفت چسبانده.

موزیک از رمق افتاد و رادیو به پخش اخبار رسید. اخبار صبحگاهی که از لای موزیک گه گاه سرک می کشد. من هنوز زبان این صاحبان شمشادهای زیبا را نمی دانم. اما کلماتی جون ایران و اوباما در صدر اخبار من را به یاد خبر داغ همیشگی ایرانی انداخت. داستان بی انتهای هسته ای. باز ایرانمان در صدر اخبار است.


.



یک ترانه تلخ

امروز صبح که بیدار شدم یک زمزمه ای در ذهنم آغاز شده بود. آهنگی که در چند سال پیش از گروه متالیکا شنیده بودم. شعرش یادم نمی آمد اما تم آهنگ من را رها نمی کرد. در اینترنت به دنبالش گشتم و با تنها کلمه هایی که از این آهنگ در ذهنم بود the last cigarette پیدایش کردم و خیلی لذت بردم.

اینکه چرا این آهنگ امروز در ذهنم گل کرده را نمی دانم اما برای شما می نویسم.

متن ترانه:

On a long and lonesome highway,
East of Omaha
You can listen to the engines
Moanin' out it's one old song
You can think about the woman,
Or the girl you knew the night before
But your thoughts will soon be wanderin',
The way they always do
When you're ridin' 16 hours,
And there's nothin' much to do
And you don't feel much like ridin',
You just wish the trip was through

(chorus)

Here I am, on the road again,
There I am, up on the stage
There I go, playin' star again,
There I go, turn the page

So you walk into this restaurant,
Uh strung out from the road
And you feel the eyes upon you,
As you're shakin' off the cold
You pretend it doesn't bother you,
But you just want to explode
Yeah, most times you can't hear 'em talk,
Other times you can

All the same old cliché's,
Is it woman, is it man
And you always seem outnumbered,
You don't dare make a stand
Make your stand

(chorus)
Ah But here I am, on the road again,
There I am, up on the stage
Here I go, ah playin' star again,
There I go, turn the page
Woah

Out there in the spotlight,
You're a million miles away
Every ounce of energy,
You try and give away
As the sweat pours out your body,
Like the music that you play

Later in the evenin',
As you lie awake in bed
With the echoes of the amplifiers,
Ringin' in your head
You smoke the day's last cigarette,
Rememberin' what she said

What she said

Yeah, and here I am,
On the road again,
There I am, up on that stage
Here I go, playin' star again,
There I go, turn the page
And there I go, turn that page

There I go, yeah, Here I go, yeah, yeah
There I go, yeah, Here I go, yeah
Here I go-oh-o, There I go
And I'm gone

آدرس آهنگ در یوتیوب:

http://www.youtube.com/watch?v=aqBICXqx9c0


پیرمرد و سیزده ایرانی

امروز سیزده بدر بود. من هم به رسم سنت خوب و زنده ایرانی همراه شدم با گروهی از دوستان و رفتیم به پارکی در شهری نزدیک. در آنجا جلای وطن کرده های دیگری هم بودند که با هم در غربت سیزده باستانی را بدر می کردند و هم نوا با گروه موزیک می رقصیدند و خوش بودند.

یک نکته و یک اتفاق برایم جالب بود که برایتان می گویم.

اول نکته: می دانید که امروز روز قتل مسیح بود روزی که حضرت مسیح به اعتقاد مسیحیان به صلیب نادانی و جهالت کشیده شد و تاوان گناه بشر قطرات خونش شد که بر روی صلیب تقدیم کرد. این روز معادل همان عاشورای ما شیعیان 12 امامی معروف است. معادل این روز در ایران حتی به قول مادر بزرگ ما شکستن تخمه و تناولش گناهی نابخشودنی است و تعارف شیرینی برابر با هم دستی در قتل سرور شهیدان عالم است. اما در نگاه این مردم اجنبی غربی ما ایرانیان که به در کردن سیزده به همراه قر کمر و جویدن تخمه و خنده و قهقه مشغول بودیم و صدای موزیک و آواز تمام محیط پارک را که کم شلوغ هم نبود پر کرده بود نه هم دست در قتل مسیح که موضوعی جالب و سئوال بر انگیز بودیم. ما را با آغوش باز پذیرا بودند و سعی می کردند با چند نفری که زبانشان را می فهمیدند از ما و رسوممان بپرسند.
حال فکر کنید خدای ناکرده روز جشنی از اهالی دیگر کیش ما در ایران هم زمان با عاشورا شود آنگاه یکی از آنها 1 درصد از حرکات مشابه آنچه گفته شد انجام می داد چه سرنوشتی را می بایست تجربه کند که در تخیل نمی گنجد. خود قضاوت کنید.

این نکته اول بود .

اما دوم.

یکی از این اجنبی های خدا نشناس به حتم نجس جلب ما شد و چند لحظه ای به ما نگاه کرد و با ما هم صحبت شد. پیرمرد خوشرویی بود مرتب و گرم. من که زبانش را نمی فهمیدم و از اول آب پاکی را روی دستش ریختم و گفتم من به زبان استعمار پیر تنها اندکی قادر به ادراک و صحبتم بعد از زبان شیرین پارسی البته. اما خوب دو تا از دوستان ما بودند که می فهمیدند یا لااقل ادای فهمیدن را خوب در می آوردند. شروع به صحبت کرد و گفت که انگلیسی را چندین سال پیش خوانده و هر چند متوجه می شود اما سخت سخن می گوید و ... و به زبان خودش خیلی حرف زد و من با آنکه نمی فهمیدمش اما حسش می کردم.

بعد رو به من کرد و شروع کرد انگلیسی آرام و اندکی سخت سخن گفت هر چند باید بگویم لهجه اش به مراتب از من بهتر بود اما منظورم بیشتر مطلبی است که گفت.

خیلی زیبا اینطور گفت. آنها که در کنار می ایستند و تنها به آنچه دارند برای آنکه در امنیت باشند بسنده می کنند برنده نیستند آنها خود را از رشد از آزمودن و از حقیقت زندگی محروم کرده اند. گفت خیلی چیزها که ما فکر می کنیم که برایمان زندگی است در اصل فریب است. قلیان قل قل کنان را نشان داد و گفت: در ظاهر کسی که این قلیان را می کشد تنفسی خوشایند را برای خود فراهم می کند و در ظاهر به آرامش می رسد اما اگر این کار را برای روزها و هفته ها ادامه دهد این به ظاهر آرامش تنها خطری است در کمین سلامتش و این تضمینی برای بقایش نیست. حرفهای دیگری هم زد حول همین ماجرا.

از او پرسیدم شغلش چیست گفت معلم بازنشسته معلم بازنشسته روانشناسی. او گفت اما اکنون کار نمی کند بلکه برای نجات جسم و جان انسانها تلاش می کند.

پیرمردی دوست داشتنی که برایمان آرزوی موفقیت و روزهای خوب در کشورش کرد. پیرمردی که همیشه در خاطرم نگاه نافذش زنده خواهد ماند و حرف گرانش به حتم در زمان ناامیدی و شک در گوشم طنین انداز خواهد شد.

آری به راستی او یک ناجی است.


صادقند

فعلا برای اینکه بگویم مردمان این دیار چگونه اند زود است. اما می توانم این جمله را بگویم که اینها صادقند. همانی هستند که دوست دارند نه دیگری دوست دارد. ما عروسکان در دست خیمه شب بازیم و در پرده جامعه در مسیر قصه زندگی می کنیم و اینها انسانهایی هستند که با تفاوتشان واقعیت جامعه را زندگی می کنند و قصه زندگیشان را می نویسند.

خانه

می توانی در خانه بمانی و یک روز کسل کننده را سپری کنی و یا می توانی سوار اولین اتوبوسی که به مقصدی تصادفی برای تو حرکت می کند شوی و با بار  بنه کوچکت سفری بزرگ را آغاز کنی.

می توانی بنشینی و تقلای مردم را برای نان و رفع گشنگی ببینی و از روی معده حرف بزنی و می توانی کمی هم گرسنگی و تنهایی و شب سرد و بیکسی آنها را تجربه کنی.

همه ما به نقطه ای خواهیم رسید برنده کیست و بازنده کدام است؟

فردا یک روز دیگر است

فردا یک روز جدید است من باز باید سوار بر یک قطار به مدت 2 ساعت و اندی لحظه پیاده شدن را به انتظار به صندلی نرم تکیه دهم.

فردا من باید با یک سری آدم از رنگ و نوع دیگر دست بدهم و زبانی که در طول زندگیم به آن خو گرفته ام فراموش  و به زبانی غریب ناشیانه منظورم را برایشان تفهیم کنم.

فردا شاید آغاز یک دوستی باشد شاید تلخ و شاید شیرین.

تا فردا...

حس آغاز

خیلی سخت می توانم حسی که الان دارم را برای شما بگویم حسی میان ترس و امید. پشیمانی و اشتیاق. واقعا حال عجیبی است. الان که به بیرون نگاه می کنم ساختمانهای آجری قرمز رنگ زیبا در پس قطرات باران نشسته بر شیشه و خنکایی مرطوب فضایم را پر کرده و من باید در انتهای احساس کلمات را به رقص آورم اما نمی دانم چرا. چرا حسی مرا فراگرفته مانند حس یک امتحان سخت. رفتن به راهی که هرگز نرفته ای راهی پر از ماجرا پر از اتفاق.

فضایم پر است از یک نوع دلشوره دلشوره یک کودک در محیط مدرسه برای روز اول.

من این حس را می شناسم حسی است مانند لحظه تحویل سال لحظه ای که برای رسیدنش همیشه مشتاقم و پس از تحویل بسیار نگران نگران آینده.

امروز اول سال من همراه اولین قدم از زندگی جدیدم در کشوری دیگر آغاز شده است و من صد بار بیشتر نگران مشوش مضطرب اما امیدوارم. من پا در راهی پر مسئولیت گذاشته ام راهی که تا دیروز آرزویش را می کردم و حال زمان عمل است زمان اینکه تا خط پایان با تمام قوا بدوم.

همه زندگیم را همه عاطفه و داراییم را همه علاقه و آرامشم را برای ساخت کشتیی خرج کرده ام که امروز بر آن سوارم و مسافر دریاهای ناشناخته تا خود را جهان را بشناسم و "مفید" باشم.

خداوندا راهنمایم باش. حافظم باش.

"برای‌ شروع‌ِ تازه‌ ،
می‌باید
هر چه‌ به‌ آن‌ خو کرده‌ییم‌ را واگُذاریم‌!

قانون‌ِ طبیعت‌ است‌ این‌ ،
همانندِ جذرُ مَد
رازی‌ از حیات‌... "

مارگوت بیکل

سلام برای آغاز

سلام اول.


این یک تولد دیگر است وبلاگی دیگر. این وبلاگ دوم من است. بعد از تغییر در مسیر زندگیم.