خیلی سخت می توانم حسی که الان دارم را برای شما بگویم حسی میان ترس و امید. پشیمانی و اشتیاق. واقعا حال عجیبی است. الان که به بیرون نگاه می کنم ساختمانهای آجری قرمز رنگ زیبا در پس قطرات باران نشسته بر شیشه و خنکایی مرطوب فضایم را پر کرده و من باید در انتهای احساس کلمات را به رقص آورم اما نمی دانم چرا. چرا حسی مرا فراگرفته مانند حس یک امتحان سخت. رفتن به راهی که هرگز نرفته ای راهی پر از ماجرا پر از اتفاق.

فضایم پر است از یک نوع دلشوره دلشوره یک کودک در محیط مدرسه برای روز اول.

من این حس را می شناسم حسی است مانند لحظه تحویل سال لحظه ای که برای رسیدنش همیشه مشتاقم و پس از تحویل بسیار نگران نگران آینده.

امروز اول سال من همراه اولین قدم از زندگی جدیدم در کشوری دیگر آغاز شده است و من صد بار بیشتر نگران مشوش مضطرب اما امیدوارم. من پا در راهی پر مسئولیت گذاشته ام راهی که تا دیروز آرزویش را می کردم و حال زمان عمل است زمان اینکه تا خط پایان با تمام قوا بدوم.

همه زندگیم را همه عاطفه و داراییم را همه علاقه و آرامشم را برای ساخت کشتیی خرج کرده ام که امروز بر آن سوارم و مسافر دریاهای ناشناخته تا خود را جهان را بشناسم و "مفید" باشم.

خداوندا راهنمایم باش. حافظم باش.

"برای‌ شروع‌ِ تازه‌ ،
می‌باید
هر چه‌ به‌ آن‌ خو کرده‌ییم‌ را واگُذاریم‌!

قانون‌ِ طبیعت‌ است‌ این‌ ،
همانندِ جذرُ مَد
رازی‌ از حیات‌... "

مارگوت بیکل