هوای تازه
درخت ایستاده در قاب پنجره روبرو که شاخه های خشکش مانند موهای درهم و فرفری در آبی آسمانی و سفید ابرها در غروب جادویی دیدنی است به پایین پنجره اشاره می کرد شاید. نمی دانم به هر حال رفتم بیرون برای استشمام هوایی تازه و قدم زدن. صدای پرنده ها اینجا مدام مانند یک ترانه آرام و عاشقانه شنیده می شود هر کدامشان سازش را کوک کرده و در این بهاری که آهسته رنگ می گیرد و رسیده می شود می نوازد و می خواند. یکی سوت مانند و دیگری آهنگی دو ضربه ای می زند.
از میان سنگفرشهایی که سرخ - در میان سبز چمن راه را برای عابر هموار میسازند عبور کردم و درختان درشتی که با سینه ستبرگ و قامتی بلند به من مغرورانه اما دوستانه نگاه می کردند گذشتم.
نمی دانم نوعی فاصله میان خودم و این طبیعت زیبا احساس می کردم. میان خودم و آن حلزونی که خانه اش را در کنار فنسی پارک کرده بود. فاصله با آن درختی که گلهایی بزرگ و زیبا در شاخهای بی برگش به غلاف سبز به جوانه نشسته داشت و همان دو اردک که در میان چمن نشسته بودند- فارغ به منظره چند شاخه نی های خشکیده و برکه کوچک دست ساز که برای تفننشان ساخته بودند نگاه می کردند و شاید پیش خود می گفتند که این برکه بزرگترین برکه ها است ویا تنها برکه عالم...
آن فاصله آنجا هم با من بود و آن دو اردک از جای خود ایستادند و متری آن طرف تر دوباره لم دادند.
گامهایم را از راه به چمن کج کردم بر روی سبزه های سبک و ترد پا گذاشتم و به درختی که تنه اش به قدمتش گواهی میداد نزدیک شدم. خواستم با او سخن بگویم ترسیدم که زبان من را نداند. دستم را دراز کردم تا فاصله را کم کنم. آرام آرام تا تنه به انگشتانم چسبید و پوستم زبر پوستش را لمس کرد و دیگر فاصله نبود من هیچ نگفتم چون درختان در سکوت حرف می زنند. من با دهانی بسته و سرشار از سکوت گفتم. سلامش کردم و احوالش را پرسیدم. نفهمیدم - حرف نزد یا گفت- من نشنیدم. اما مطمئنم که دستم را فشرد.
هوای تازه از میان برد رخوت و من با طبیعت تا درخت دوست شدم.