جهان رفت
اکنون من را خاطری به پای نوشتن آورد. خاطره زنده یادی یادگاری صدایی آوازی نامی چون "جهان" که شاید دیر دریافتم که رفته است. بی هیچ اعلانی خیلی ساده با خبرش بر پیشانی صفحه ای آگاه شدم.
ترانه ای از او به عکس فراموش نشدنیش سنجاق بود که من را برد تا آواز گرمش تا خاطره صدایی دیگر صدایی که دیرین همیشه پایدار است. صدای مرضیه صدایی که در خاطرات من از فضاها و مکانها - از منظره ها و جاده ها - هرگز دور نبوده و نیست.
جهان بازخوان " دیدی که رسوا شد دلم..." است در ترانه ای که سنجاقین به عکس جهان بود.
به راستی کلمات گاهی از صدف لبانی چونان به مروارید معنا می ایستند که گوش را به سجده میدارند.
+ نوشته شده در سه شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 23:44 توسط جواد تقیا
|