هنوز تنها اوست همدم تنهاییم. هنوز اوست ترانه سرای همه حس هایم. هنوز اوست که تنها به دل نگاه میکند تنها اوست که مرزها را در می نوردد بی زبان مانند یک لال برایم داستانها تعریف می کند. هنوز اوست که می توانم فقط نگاهش کنم و او بفهمد من چه می گویم هنوز اوست که در کنار می نشیند وقتی در لحظه های سخت توانم به انتها میرسد به من نگاه می کند. هنوز اوست که هر روز برایم صبر می کند. هنوز اوست که با هم به همه جا می رویم. به او می گویم 

 بیشتر به خوابم بیا بیا با هم عبور کنیم  از این فاصله تا کی در این فاصله تو حرف نزنی و من فقط نگاهت کنم.

نه هر طور راحتی هر طور که دوست داری می دانی تو که خوب می دانی چقدر از دیدنت جلوه ات خوشنود می شوم...

کاش صبر تو را داشتم کاش می توانستم در عوض اینهمه کلمه فقط نگاه کنم اما تو می دانی از نام سه حرفیت همیشه تا هزاران هزاران واژه رسیده ام از نام ساده ات بدون هیچ پسوند و پیشوندی به درک بودن در عین نبودن و سخن در عین خاموشی رسیده ام. من حرف می زنم و تنها نگاه می کنی این همیشه نگاه زیبایت من را از این لحظه ها عبور می دهد.