و تو

 همچنان گداختی...

چشمها را شماتت کردم

 بدانها گفتم نباید ببینید

 به گوشها گفتم که نباید بشنوید

 داشتم میگفتم که باید انگار که نبودن 

انگار که نیستند

 و انگار که نمیشناسیدشان را تمرین کنید 

اما از گوشه چشمان

 اشک تاول تاول بر گونه فریاد شد.

 در گوش صدای زجه  آنکه در تو در توی درد

 در تنگنای یاس و اراده

 در باقی مانده وجدان و جسارت

 تنهایی و ترس و درد مینوشید 

نجوا گرفت...


 و جان

 جایی میان ترس و خشم 

جایی میان مرگ و خفت 

 جایی میان غفلت 

جایی میان من 

جایی میان برای

 جایی کنار درد

 جایی ز بیم زجر 

ایستاده بود و میگداخت....