تلخ
و تو
همچنان گداختی...
چشمها را شماتت کردم
بدانها گفتم نباید ببینید
به گوشها گفتم که نباید بشنوید
داشتم میگفتم که باید انگار که نبودن
انگار که نیستند
و انگار که نمیشناسیدشان را تمرین کنید
اما از گوشه چشمان
اشک تاول تاول بر گونه فریاد شد.
در گوش صدای زجه آنکه در تو در توی درد
در تنگنای یاس و اراده
در باقی مانده وجدان و جسارت
تنهایی و ترس و درد مینوشید
نجوا گرفت...
و جان
جایی میان ترس و خشم
جایی میان مرگ و خفت
جایی میان غفلت
جایی میان من
جایی میان برای
جایی کنار درد
جایی ز بیم زجر
ایستاده بود و میگداخت....
+ نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸۹ ساعت 23:11 توسط جواد تقیا
|