انگار نبودند هیچوقت در زندگیم نبودند یادم می آید خیلی زود چند تایی که در زندگیم نقش های ساده ای داشتند را از دست دادم یکی را شهر سیمان بلعید دو دیگر را در فاصله ها گم کردم و یک حس تلخ که همیشه در میان حیاطی بزرگ همراهم میشد...

انگار نبودند برای مدت ها حضور نداشتند مثل کسانی که به زبان من سخن نمیگویند غریبه غریبه

کسانی که حتی در آخرین لحظات بودنم در میان انسانها درکشان نکردم و سپس برای مدتی طولانی از کنارم عبور نکردند تا آنکه فراموش شدند

 فراموش فراموش