صبح شد
صبح شد. آسمان روشن شد و من به سوی آسمان ابری نگاه میکنم به سوی آسمان ابری یک سال دیگر.
صبح شد من بیدار شدم نور آمد حرفها از نوسان افتادند و رنگ ها پر رنگ شدند. صبح شد صبح. کمتر خبری از تصویرهاست که بر پرده ذهن در تاریکی مینشستند...
صبح شد باید به راه افتاد انگار از واقعیت به انتزاع یا از خیال به حقیقت گام برمیدارم نمیدانم اما صبح شد آسمان ابری است من بیدارم ساعت حرکت میکند و تقویم روزها را به دقت میشمارد.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹ ساعت 15:11 توسط جواد تقیا
|