دستهایت را بالا میبری تا ستاره ای بچینی ناگهان یک شهاب سنگ گریزان از سویی نگاهت را از دستانت میرباید و در لامکانی به برقی مینشاند و مجذوب زمین چشمکی میزند به مردمانی تا آرزویی را ساز کنند.

و انگار امشب شهاب باران است نگاهم بر شهاب سنگی سوار - دستم از هر ستاره ای کوتاه  هزاران آرزو در راه.