یادم می آید سال دوم راهنمایی بودم امتحان ثلث اول بود. امتحان ادبیات آقای یزدی (یادش بخیر) من از صبح قرار بود که بخوانم مطالعه کنم برای امتحان ادبیات دستور زبان فارسی. از آن روزهایی بود که حوصله درس خواندن نداشتم اما فردای امتحان نزدیک بود رفتم زیرزمین کنار گونی های برنج یک جای دنج نشستم شروع کردم به خواندن انگار قواعد زبان بیگانه ای بود در کله ام فرو نمیرفت که نمیرفت در عرض چند ساعت پیشرفتی نداشتم اما به هر ترتیب تمامش کردم مانده بود قسمت لغات جدید کتاب چند درسی که داده شده بود. وقتی رفتم سراغشان مغزم جواب کرد گفت که دیگر چیزی در آن فرو نمیرود. از زیرزمین بیرون آمدم ساعت حدود 5 غروب بود رفتم بالا در خانه مشغول تماشا شدم اصلا فراموش کردم سعی کردم خودم را بزنم به خریت و نفهمیدن کارتون دیدم و مشغول سریال شدم اما یک حس سرد و وحشت آور درونم بود ...

من یک شاگرد زرنگ بودم در کلاس و همه از من انتظار نمره خوب داشتند خودم را خوب نشان داده بودم نمیتوانستم تصور کنم که با نمره ای کم آن هم در ثلث اول آبرویم برود.
شب شد این من بودم و یک کتاب ادبیات و لغات جدید وقتی کتاب را باز کردم ساعت 11 یا 12 شب بود برق اتاق را روشن گذاشتم در پذیرایی مشغول به خواندن درس شدم کتاب غولی شده بود و من یک انسان کوچک یک آدم کوتوله که حتی به زانوهای آن غول هم نمیرسید حتی قسمت دستور که خوانده بودم در بعد از ظهر آن روز از یادم رفته بود کاملا سپید وضع کاملا خطرناک بود مشغول حفظ کردن لغات شدم دستانم میلرزید و بر لغات میلغزید . اصلا جواب نمیداد خسته بودم ذهنم چشمانم خسته بود روی زمین دراز کشیدم سردم شد رفتم پتو آوردم و مشغول خواندن شدم کم کم چشمانم گرم شد و چشمانم بسته شد من به خواب رفتم وقتی که بیدار شدم دندانهایم به هم میخورد با ترس به ساعت نگاه کردم ساعت 5 بود و هنوز صفحه ای که چند ساعت پیش روبرویم باز بود با لغت های جدید و غریب که نمیدانستم روبرویم بود. از ترس عرق سردی بر پیشانیم نشست با خود گفتم بدبخت شدم بدبخت به سرعت لغات را خواندم اما دیگر به هیچ وجه در مغزم فرو نمیرفت به فکر تقلب بودم اما من تا به آن روز این کار را انجام نداده بودم به هر حال به راه افتادم رفتم به مدرسه برگه امتحان که به دستم رسید از ترس دندانهایم به هم میخوردند جوابهای من ساده بود یک مشت چرند از قواعد تا لغت هیچکدام یادم نمی آمد یک افتضاح واقعی برای یک شاگرد خوب در کلاس دوم راهنمایی ثلث اول.

امتحان تمام شد به خیال خود گفتم تمام شد هر چه بود تمام شد اما یک صدا آقای یزدی گفت میخواهم از وقت باقی مانده استفاده کنم و چند ورقه را تصییح کنم صدا کرد خوب برای کسانی که خوب هستند نیما علا . ورقه او را تصییح کرد بعد آرش کاشی ورقه او نیز بعد گفت خوب نوبت کیست همه گفتند جواد تقیا و من لرزیدم بعد از نمره های خوب آن دو دوست و رقیب نوبت بر ملاشدن افتضاح من بود پاهایم قدرت نداشت تا کنار میز بروم میز معلم که در آنجا ایستادم با آرزوی اینکه دنیا بایستد یا من در زمین فرو بروم لحظه شومی بود ورقه را یافت از ظاهر معلوم بود که بی مایه است آقای یزدی با روان نویس قرمز که در دست داشت خط هایی انداخت هنوز تا نیمه تصییح نکرده بود که چهره اش در هم شد و خیره به من نگاه کرد من دیگر تاب نداشتم به چشمان پر نفوذش نگاه کنم آهی کشید اما مردانه ورقه من را در میان ورقه ها دسته کرد و گفت فردا امروز بس است فرصت کافی نیست و من خشک شده بودم از عرق تمام وجودم خیس بود شاید با تلنگری میمردم از خجالت بی حس شده بودم. 

این شاید یکی از سخت ترین لحظات در زندگی من بوده است امروز که نگاه میکنم آنقدرها لحظه فاجعه ناکی نبوده اما به راستی برای من در آن سن و زمان انتهای بدبختی و بی آبرویی بود و آن صبح وقتی که نگاه به چراغ روشن بالای سرم کردم و صدای تیز ساعت و عقربه های جسورش که ساعت 5 صبح را نشان میدادند سخت ترین لحظات بود یکی از سخت ترین لحظات از این جنس لحظه ای که باید بعد از یک خواب خرگوشی به مصاف واقعیت بروی و باید در برابر همه کرده هایت پاسخگو باشی و من در آن لحظه هیچ چیز نداشتم که به آن  استوار بایستم. لحظه ای بس سخت سخت سخت سخت بود برای من در سال دوم راهنمایی...


 چرا امروز به یاد این خاطره افتادم ؟چون در چنین لحظه ای نه به آن وسعت وحشتناک قرار دارم در میان ترس از رویارویی با چنین خاطره ای برای بار دیگر و میدانم که چقدر سخت بود چقدر سخت چقدر سخت....