نگاه میکنی از تو دور است میدوی به سویش تا به او برسی وقتی به خود می آیی آنقدر دویده ای که او و هزاران او های دیگر را در پس جا گذاشته ای.

اما باید امیدوار بود به یاد نیمه گمشده باقی راه را فدا نکرد.

--

... دیدم اینبار آمد داخل شد من از او فرار نکردم آمدند همه بودند چادرهای سیاهشان اما لبخندهایی که رنگ روشنی داشت رهایی داشت. آمدند نشستند من هم بودم از او گفتم و دیگری گفتند ادب مزیت توست و من خندیدم شیشه ها را نشانشان دادم و او را حتی نگاه نمیکردم میدانستم چشمم در چشمانش بیفتد دیوانه خواهم شد دیوانه...

بدون آنکه نگاهش کنم با او صحبت میکردم کلامش به لهجه آغشته بود اما هنوز بود یک گل دیگر که سرک کشید آنروز و صدایم کرد من کر بودم کر مثل همیشه دور بودم 

چه رویای شیرینی بود میخواستم در همان لحظه غرق شوم و بمانم...

--