گاهی باید نوشت تا مشغله هر روز دست احساس را در نگارش کلمات نبندد. 

در تراموا شماره ده نشسته ام و می نویسم. خیلی ساده با یک اشتباه مضحک در ابتدا سوار تراموای شماره یک شدم و حاصلش چند عکس یادگاری در کنار دریاچه کوچکی بود که اردکی در قطرش به سویم شنا کنان آب را می شکافت و پیاده روی تا ایستگاه تراموای شماره ده. 

البته 25 سنت هم از دستم رفت. اینجا هم گدا دارد. آمد جلو و شروع کرد به آلمانی صحبت کردن. من هم به انگلیسی به او گفتم که آلمانی نمی دانم. گفت پول البته به انگلیسی مانی مانی . آنگاه بود که شکم به یقین گره خورد او یک گدا بود. 

وقتی که صحبت منفعتت باشد همه زبانها را می فهمی حتی اگر شده با اشاره با نگاه می فهمی و می فهمانی. این گدای قصه وقتی به طرفم آمد به هیچ وجه فکر نمی کردم که گدا باشد. مرتب عینکی گرد ریشی مرتب و کمی بلند برای یک آلمانی. چند تار موی سفید در گوشه دسته عینکش. اگر صحبت نکرده بود و زرد کثیف دندانهایش هویدا نمی شد و اگر آستین کتش را که ردی خاکستر گونه داشت نمی دیدم هرگز به گدا بودنش پی نمی بردم. 

از من که پول خواست من کیف پولم را در آوردم و حدود 25 سنت که از باقی قهوه 75 سنتی امروز برایم مانده بود را به او دادم. گوشه سکه 2 یورویی را که دید چند کلمه دیگر انگلیسی یادش آمد. فود درینک آری منظورش معلوم بود. سوای سوای همان 2 به آلمانی می شود. بعد تو تو که همان 2 انگلیسی خودمان است... آری اگر 50 یورویی را می دید حتما بهتر از من لااقل زبان باز می کرد و آنچه در مدرسه آموخته بود را ارائه می کرد. 

من گفتم نه نمی تونم. منم مثل تو بدبختم دانشجویم. خلاصه از نگاهم اکراهم را فهمید و از روی تجربه دریافت که آب در هاون کوفتن است اصرار دوباره. چند نفری هم آنجا بودند. بهتر بود وقتش را و چانه اش را برای آنها مصرف می کرد. بالاخره فکر کردن و یافتن لغت انگلیسی خیلی سخت تر از درخواست پول به زبان مادری است. 

دست از سر من برداشت. به سراغ دیگری رفت و فکر می کنم موفق تر از 25 سنت بازگشت. یکی دیگر را دید او که تنگ با یک خانم که شاید دوست دخترش بود در سرما گرما را قسمت می کردند خیلی سرد رویش را برگرداند و توجهی به گدای قصه ما نکرد. 

به سمت یک جوان که با سیگاری روشن در حال نزدیک شدن به ایستگاه بود رفت. آن مرد هم کیف پولش را در آورد. معلوم بود که می خواست بگوید یا پول ندارد یا پولش درشت است. نمی دانم. اما چیزی در دخل گدای داستان اضابه نشد. به غیر از سیگاری که جوان به او داد و گدا هم سریع با فندکی جان سیگار را با نفسش کاست و جان خودش شاید. با مرد جوان کمی گپ زد و بعد سوژه ای جدید یافت و به سمتش رفت. 

من هم یک آهنگ از ابی را انتخاب کردم روی تکرار گذاشتم در هوای سرد امروز ویترین های خاموش مغازه های روبرو را نگاه کردم و در نوشته های آلمانی آنها دنبال لغات مشابه گشتم. 

تراموای شماره ده رسید.