زبان گنجشک
مانند سربازی با موهای بلند کمی روی یک پا خم روبروی درب کوچک خانه کودکیم ایستاده است. زبان گنجشک مصمایی بود از برای برگهای ریز و فراوانش. می توانم بگویم هم سن من است. شاید من ۲ سالی از او بزرگتر باشم.
همه چیز را از آن خانه بردیم اما آن زبان گنجشک تنها نگاه کرد من را نمی دانم چقدر گریست. درختان بی صدا می گریند و چقدر فریاد زد درختان بی صدا فریاد می زنند. اما من امروز به یاد سبزش پوست زبرش اشک در گوشه چشمانم حلقه شد.
همه چیز را بردیم زبان گنجشک ماند.
+ نوشته شده در شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 6:39 توسط جواد تقیا
|