مانند سربازی با موهای بلند کمی روی یک پا خم روبروی درب کوچک خانه کودکیم ایستاده است. زبان گنجشک مصمایی بود از برای برگهای ریز و فراوانش. می توانم بگویم هم سن من است. شاید من ۲ سالی از او بزرگتر باشم. 

همه چیز را از آن خانه بردیم اما آن زبان گنجشک تنها نگاه کرد من را نمی دانم چقدر گریست. درختان بی صدا می گریند و چقدر فریاد زد درختان بی صدا فریاد می زنند. اما من امروز به یاد سبزش پوست زبرش اشک در گوشه چشمانم حلقه شد. 

همه چیز را بردیم زبان گنجشک ماند.