دو داستان
یکدفعه به یادش افتادم. نه اسمش خاطرم هست و نه فامیلش. فقط چهره خندانش در یادم زنده است. چهره ای که هیچوقت فراموشش نخواهم کرد. یادش بخیر با هم درس سیگنال و سیستم ها را می خواندیم ولی متاسفانه او قبول نشد. هیچگاه تن به درس نمی داد. علاقه اش به کل خارج از رشته ای بود که مشغول تحصیل بود. او عاشق ادبیات بود و داستان می نوشت نمی توانم او را بدون کوله پشتی و پیراهن آویزان تجسم کنم همیشه نوعی شلختگی در وجودش بود.
شاید من یکی از آن معدودی بودم که به داستانهایش گوش می کردم داستانهایی کوتاه و گاه گاه با مزه. شاید نوعی طنز هم در کارهایش دیده می شد. اما او نیز مانند خیلی از افراد جامعه ما استعدادش پشت پیچ کنکور و انتظارات بیجای خانواده فرسوده شده بود.
کاش لااقل نامش به ذهنم می آمد شاید در پس صفحات فیس بوک پیدایش می کردم. ولی افسوس انگار ۱۰ سال است نامش را بر زبان نیاورده ام ردش به طور کل پاک شده است.
می خواهم دو داستان کوتاهش را که ردش هنوز در ذهنم باقی است از زبان خودم برایتان بازگویم امیدوارم این داستان ها و بازگوییشان من را به نام او و او را به خاطره من نزدیک کند.
دو داستان که اسمهایشان را بر اساس جوهر داستانیشان و نه عنوان هایی که نویسنده اصلی بدانها داده بود بر گزیده ام.
= دو چشم
= ساعت
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 22:0 توسط جواد تقیا
|