ایندو داستانهایی بودند که از او به یاد داشتم. داستان دیگری نیست که بگویم. سعیم این بود  که یادش را با نقل دوباره این دو داستان زنده کنم. امیدوارم امیر هر جا که هست  سالم و موفق باشد. 

حال که این داستان ها را بازگو کردم می فهمم که چه تلخ بوده اند. آنگاه که او لبخند می زد و اینها را می خواند چه آتشی در درونش زبانه می کشیده است. 

در پشت لبخندش دنیای پر آشوبی بود که بعد از حدود ۱۰ سال فهمیدم. انسان پیچیده ای بود.