می دانی لحظه ای آرامت نمی گذارد به مجرد اینکه لحظه ای امانش می دهی بی مهابا تر به سویت یورش میاورد لحظه ای آرامت نمی گذارد مدام باید پنجه هایت را در پنجه های خون آلودش بفشاری تا اندکی به عقب برانیش نفس بکشی. آه به اطراف که نگاه می کنم بسیار انسانها را می بینم که اندکی مجالش داده اند اکنون در زیر پاهای کریهش به خاک افتاده و پوزه بر زمین می کشند. 

 شاید زمانی برسد که دست از سرت بردارد اندکی راحتت بگذارد اما آن زمان هنگامی است که موهای سپید از پس هم روییده و پوستت از طراوت افتاده است. برف پیری بر چهره ات نشسته.

آری باید همواره از صبح تا شام به او بتازی تا در آرامش لحظه های جنگ اندکی بیاسایی. 

رزمگاه دنیا رزمگاه روزگار. رزم هر روزه من با روزگار.

آری این نبرد دوست داشتنی است وقتی گزینه دیگری جز تسلیم و بوسه بر سیاه زمین در برابرت نیست. 

و آنها که در این نبرد خدا را به همراه نیاورند لحظه هایی سخت تر در انتظار خواهند داشت.

آری من نه زندگی که نبرد با زندگی را دوست دارم دوست دارم لحظه هایی که ناخنهای کریهش در میاه گردنم فرو می رود و من به زحمت با پوزخندی به عقب می رانمش. 

اما پیروزی برای این جدال همان نجات است و نجات حداقل سرمایه است که می توان از رزمگاه دنیا کسب کرد. فرصت این نیست که بخواهی در منطق این جنگ بنگری تو میانه یک نبردی روبرویت نیزه ای است تیز که به سرعت تو را خواهد درید مفهوم منطق در این جنگ و اندیشه به چرایی این جنگ و جدال تنها خود فراموشی است و فرصتی برای پیشروی خبیثانه زندگی. 

من این جنگ را بدون اندیشیدن به منطق آن دوست دارم جنگی مانند جنگ های باستانی. سینه دشمن را می دری بی آنکه خصومتی بین تو و مضروبت بشناسی اما اگر او را از پای در نیاوری او پس از کشتن تو شاید این سوال را از خود بپرسد. 

پس بی توجه به منطق این جنگ هر روز صبح برای جدالی نو قدم در راه می گذارم و می دانم خدا همراهم خواهد بود در لحظه های سخت.