زمان و مکان دو همدست
از میان زمان عبور کردم از خیال و فکر فردا. به سوی رودخانه مرکز شهر رفتم رودخانه ای که امروز مانند دوران پر افتخار قدیمش شلوغ و پرهیاهو نیست اما زیبا و دوست داشتنی است.
در هوای خنکی که باد بر روی صورت به بوسه مینشاند به آرام حرکت آب و بازی اردکان و پرنده های دریایی محو در فکر شدم....
"...افسوس فاصله ها زیاد است و غروب را از پنجره تنگ تنهایی به تماشا نشسته ام".
دستهای مکان آلوده به خون خواهشهای بسیاری از انسانهابرای عبور و رسیدن است و زمان بیخیال و احساس در چرخش.
+ نوشته شده در یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 21:31 توسط جواد تقیا
|