از میان زمان عبور کردم از خیال و فکر فردا. به سوی رودخانه مرکز شهر رفتم رودخانه ای که امروز مانند دوران پر افتخار قدیمش شلوغ و پرهیاهو نیست اما زیبا و دوست داشتنی است.

 در هوای خنکی که باد بر روی صورت به بوسه مینشاند به آرام حرکت آب و بازی اردکان و پرنده های دریایی محو در فکر شدم....

 "...افسوس فاصله ها زیاد است و غروب را از پنجره تنگ تنهایی به تماشا نشسته ام".  

دستهای مکان آلوده به  خون خواهشهای بسیاری از انسانهابرای عبور و رسیدن است  و زمان بیخیال و احساس در چرخش.